راوی ماه

بایگانی ها: ادبیات پایداری

یازده سال انتظار

  عروس خرم‌آبادی‌ها شدم و بعد از ازدواج ساکن خرم‌آباد بودم. توی شلوغی جنگ و بمباران‌ها با خانواده‌ام در ارتباط بودم. هم معلم بودم هم

ادامه مطلب »

بی‌خداحافظی

  توی حرم حضرت معصومه(س) بودیم که پیکر پنج شهید را برای طواف به حرم‌آوردند. محمدصادق فوری خودش را رساند و زیر تابوت یکی از

ادامه مطلب »

فراغ بی‌پایان

دخترعمه پسردایی بودیم، که خانواده‌ها قرار ازدواج گذاشتند و با هم ازدواج کردیم. یک سال قبل از ازدواج و یک سال بعدش توی مناطق جنگی

ادامه مطلب »

نامه وحدت

  سال ۵۷ که انقلاب به اوج خودش رسیده بود، محسن هم در تظاهرات‌­ها شرکت می‎‌­کرد و با انقلابی­‌ها در ارتباط بود. یک روز صبح

ادامه مطلب »

وداع سوم

  از شدت محبت و وابستگی‌­اش مرا «مامان ­کوچیکه» صدا می­کرد. صدایش کردم: -اسماعیل! -تو کوچه با اون دختره صحبت کردی، کی بود؟ -نمی­دونم یه

ادامه مطلب »
پیمایش به بالا