شب عروسی آقا میثم مرادی بود؛ از بچههای مسجد حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها. راه نورآباد را رفتیم. هنوز گرد راه از صورتمان نرفته بود که اذان گفتند. وضو داشتیم و دلدل میکردیم که جایی پیدا کنیم برای نماز؛ اما نبود.
گویی بیخیال شدیم؛ گفتیم فعلاً برویم و روی صندلیها بنشینیم تا بعد.
در همین بین، چشمم افتاد به تصویری که اگر تمام دنیا هم بخواهد، هرگز از یادش نمیبرم.
آقا امیرحسین، آرام و بیسروصدا، سفرهی یکبارمصرفی از روی میز برداشته و بر زمین پهن کرده بود. مهرش را گذاشته بود و در گوشهای از تالار، زیر نور خفهی چراغها، ایستاده بود به نماز.
آن لحظه انگار از صحنهی شلوغ و پرهیاهوی عروسی، پردهای کنار رفت. انگار هیچ چیز دنیا برایش وجود نداشت.
صدای خندهها، موسیقی، رفتوآمد مهمانها،
همه محو شده بودند.
فقط امیرحسین بود و خدایش.
احساس کردم در میان آن همه صدا، سکوتی از عالم بالا دور او چتر کشیده.
او نشسته بر خاک نبود؛ گویی بر بلندای آسمان ایستاده بود.
نمازش که تمام شد، یکییکی رفقا رفتند و همانگونه که او نماز خوانده بود، نمازشان را اقامه کردند.
عجیب است، او نه با زبان، نه با سفارش، نه با امر و نهی، فقط با ایستادنش، با آرام بودنش، با وفای دلش به خدا، راه عبادت را برای همه باز کرد.
گاهی آدمها سخنرانی نمیکنند…
خودشان «سخن خدا» میشوند.
او در آن گوشهی خاموش تالار بیتی از نماز بود که خدا پیش روی ما گشود.
🔹به نقل از رفیق شهید