♦️ برای برگزاری اجلاسیه ملی «شهدای غریب در اسارت» در بنیاد شهید کشور مشغول کار شدم. کم و بیش در جریان آشوبهای تهران بودم ولی چون صبح زود به محل کار می رفتم و غروب میرسیدم هتل، در شهر نمیگشتم که از اوضاع باخبر باشم.
♦️ ظهر پنجشنبه، ۱۸دی، همراه چند نفر از همکارانم، در مشهد بودیم. باید مقدمات برگزاری اجلاسیه در حرم امام رضا را پیگیری میکردیم.
♦️ هتلمان روبروی بابالجواد بود و فقط چند قدم با حرم فاصله داشت. شبنم، همکار تبریزیام، زودتر رسیده و اتاق را تحویل گرفته بود. بعد از استراحت، برای شروع کار برنامهریزی کردیم.
♦️ سمانه، از همکاران اهل همدان، با قطار راهی مشهد بود. تا ساعت پنج عصر از او خبر داشتیم. پیام داد ساعت دوازده شب میرسد. ازقبل بهش گفته بودم بیاید هتل قدس. اما انگار یادش رفته بود. در آخرین پیامش نوشت: «برام لوکیشن بفرست.» فراموش کردم. گفتم وقتی رسید برایش ارسال میکنم.
♦️ مشهد دوتا هتل قدس دارد. یکی روبروی حرم، یکی تقریباً خارج شهر. ممکن بود راننده اشتباهی او را ببرد هتل دوم.
♦️ بعد خوردن شام برگشتیم اتاق. شبنم حال خوشی نداشت. سرش درد میکرد. در مقابل اصرار من برای رفتن به دکتر مقاومت کرد و گفت: «چیزی نیست خوب میشم.»
♦️ غافل از همه چیز بودم. نه تلویزیون نگاه کردم، نه خیلی وارد مجازی شدم. حدود ساعت هشت، مشغول تنظیم چند خبر برای ارسال روی سایت بودم که متوجه شدم اینترنت قطع شده. با تلفن شبنم هم امتحان کردم، برنامههای مختلف را چک کردم، ولی خبری از نت نبود. تعجب کردم و با خودم گفتم: «چرا اینترنت رو قطع کردن؟!»
♦️مشغول صحبت شدیم. چند بار با سمانه تماس گرفتم ولی تلفنش زنگ نمیخورد. گذاشتم پای آنتن ندادنهای طبیعی در طول مسیر.
♦️ ساعت ۱٠ شب، حال شبنم بدتر شد. بدنش مدام عرق میکرد؛ لرز شدیدی داشت؛ سردردش بدتر شده بود و معدهاش هم درد میکرد. نگرانیام بیشتر شد. هرچه باهاش حرف میزدم انگار حواسش نبود. فقط ناله میکرد. ماندن و نگاه کردن جایز نبود.
♦️حاضر شدم. لباسهای او را هم تنش کردم. به زور بلندش کردم و رفتم لابی هتل. به مسئول پذیرش گفتم: «آقا این اطراف بیمارستان هست؟» گفت: «دو خیابون اونطرفتر بیمارستانه، ولی خیابونا بستهس، نمیشه برید، خطرناکه!» از نگرانی متوجه منظورش از «نمیشه برید خطرناکه» نشدم. فقط پرسیدم: «پس کجا بریم؟» گفت: «برید روبروی حرم، خادما میبرنتون دارالشفا امام رضا.»
♦️ زیرِ بغل شبنم را گرفته بودم و تکیهاش داده بودم به خودم. خیابان خلوت بود و جز دو سه ماشین چیزی ندیدم. خیلی زود رسیدیم آنطرف خیابان. چند خادم جلوی خیابان بودند؛ متوجه ما شدند و جلو آمدند. پرسیدند: «اتفاقی افتاده؟» با دستپاچگی گفتم: «دوستم حالش خوب نیست. گفتن شما میتونید ما رو ببرید دارالشفا امام رضا.»
♦️ خادمی که سنش بیشتر از بقیه بود با ۱۱۵ تماس گرفت. راهنماییمان کردند داخل کانکس خادمها. حال شبنم هرلحظه بدتر میشد. ده دقیقهای گذشت و خبری از اورژانس نشد. یکی از خادمها دوان دوان آمد و در گوش خادم بزرگتر، چیزی گفت. خادم محکم دستانش را بهم زد. احساس کردم خبر بدی بهش داده. بلافاصله آمد سمت من و گفت: «دخترم اتفاقی افتاده که باید با ویلچر دوستت رو ببریم دارالشفا. فقط مسافت زیاده، از داخل صحنهای حرم میریم. اذیت که نمیشی پیاده بیای؟» گفتم: «نه؛ فقط توروخدا زودتر بریم.»
♦️ شبنم را روی ویلچر نشاندم و یکی از خادمها حرکتش داد. وارد صحن حرم شدیم. به آقا سلام دادم. چشمی به اطراف صحن انداختم؛ چند خادم و چند نفری با لباسهای کرم رنگ و صورتهای پوشیده، اطراف صحن بودند. هرچه نگاه کردم، جز تک و توک، مردم عادی به چشمم نیامدند.
♦️ وارد صحن دوم شدیم. باز همان منظره تکرار شد. زیر لب گفتم: «یا امام غریب! چی شده که حرمت انگار برا ما قُرُق شده؟ مگه میشه حرمت اینقد خلوت باشه؟ اونم این ساعت!» نگاهی به ساعتم انداختم؛ چند دقیقه به یازده بود. گفتم: «یاخدا الانه سمانه برسه.» سریع گرفتمش. بدون اینکه بوق بخورد، سریع قطع شد. چندبار دیگر گرفتم، همین اتفاق تکرار شد. ناله شبنم را که شنیدم، تلفن را داخل جیبم گذاشتم و بیخیال تماس گرفتن شدم.
♦️به خادم همراهمان گفتم: «چرا ۱۱۵ نیومد؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: «خیابونای اطراف حرم شلوغه، ماشین نتونسته بیاد؛ جلوش رو گرفتن!» قیافهاش درهم بود. بااینکه متوجه منظورش نشدم، ترجیح دادم دیگر سوالی نپرسم. زیر لب با امام رضا دردودل کردم. چشمم به گنبد طلایی خورد و اشکم سرازیر شد. احساس میکردم حرم برای من قرق شده. گفتم: «یا امام رضا، الان وقت مناسبی برا قرق کردن نیستا! میذاشتی وقت دیگه که سیر دل بمونم پیشت.» از فکر و خیال خودم، خندهام گرفت.
♦️وارد صحن سوم شدیم و دوباره تکرار همان صحنهها. با خودم گفتم: «این نیروهای هیکلی که مثل کماندوها هستن، چرا داخل حرمن؟» جوابی پیدا نکردم. بعد از صحن چهارم، وارد خیابان طبرسی شدیم. کمی جلوتر به دارالشفا رسیدیم. خادم همراهمان موقع خداحافظی گفت: «اگه خواستید، بیاید جلوی صحن که با خادمهای دیگه برگردید باب الجواد.» تشکر کردم، چشمی گفتم و رفتم که پذیرش بگیرم.
♦️ تا پذیرش بگیرم، دوباره سمانه را گرفتم. بوق نخورده، قطع میشد. با صدای مسئول پذیرش به خودم آمدم: «خانم سامانه بهخاطر اینترنت قطع شده.» گفتم: «خب الان چکار کنم؟» گفت: «برید پای اون دستگاه با این کد مبلغ رو پرداخت کنید.» دستگاه هم خطا میداد. گفتم: «آقا دستگاهتون هم خرابه. توروخدا بگید چکار کنم؟ مریض بدحال دارم!» یکهو یک نفر که قبل از من آمده بود، داد زد و گفت: «بابا همه چی قطع شده. خدا براشون نسازه با وضعی که برا مردم ساختن، یه عده از خدا بیخبر ریختن تو خیابون و…»
♦️آنجا بود که فهمیدم چه اتفاقی افتاده. ترس برم داشت. ساعت یازده و نیم شب بود. یک طرف دوست مریضم و طرف دیگر دوستی که هر لحظه ممکن بود برسد و تلفن و نت و پیامکی که قطع بود.
♦️ دستپاچه وارد اتاق دکتر شدم و گفتم: «بهخاطر خدا یه کاری کنید. دوستم حالش خوب نیست.» دکتر که مرد مسنی بود بلند شد و گفت: «چی شده دخترم؟» گفتم: «ما مسافریم. دوستم حالش خوب نیست. دستگاه، پذیرش نمیده. توروخدا بیاید معاینهش کنید.» بدون هیچ حرفی پشت سرم آمد و معاینهاش کرد.
♦️ دستور داد او را به اتاق خودش ببرند. به یکی از پرستارها هم برگهای داد و گفت: «سریع این داروها رو از داروخانه بیار.» به من هم گفت بنشینم و نگران نباشم. اما آرام و قرار نداشتم. چشمم به عقربه ساعت بود که داشت به دوازده نزدیک میشد.
♦️ از دکتر خواستم دوستم آنجا بماند تا بروم و برگردم. ماجرای آمدن سمانه را برایش تعریف کردم. گفت: «خیابونا شلوغه. ممکنه خطرناک باشه تنها بری!» گفتم: «با تاکسی یا اسنپ میرم. این دو نفر دست من امانتن؛ نمیتونم رهاشون کنم.»
♦️ توی آن وضعیت، انگار دکتر فرستاده خدا بود برای کمک به من. یکی از کارکنان را صدا زد و گفت: «این خانم رو با ماشین میبری راهآهن، دوستش رو با خودش بیاره و برش میگردونی اینجا.» طرف هم فقط گفت: «چشم دکتر.» جای حرفی برایم باقی نگذاشت. فقط گفتم: «انشاءالله خیر ببینید دکتر.» با لبخندی بدرقهام کرد.
♦️ راه افتادیم سمت راهآهن. خیابانهای اطراف حرم تقریباً آرام بود. کمی که گذشت، از دور شعلههای آتش و دود غلیظی را دیدم. سروصداهایی هم به گوشم رسید. به راننده گفتم: «آقا چه خبره؟ اون آتش مال چیه؟» گفت: «انگار امشب فراخوان زدن. شهر خیلی شلوغه. بعضی جاهارو آتش زدن.» هی گفت و گفت و من، فقط از خدا و امام رضا طلب کمک میکردم.
♦️ گفتم: «قتل و غارت و آتیش زدن هم شد اعتراض به گرونی؟!» سروصداها زیادتر شد؛ جیغ و داد و حرفهای نامفهوم، اتوبوس آتش گرفته، ماشین چپ شده، سطل آشغال مشتعل… . ساختمانی کاملاً سوخته بود. مشخص نبود بانک است، فروشگاه است یا خانه شخصی. فقط سیاهی و دود و آتش پیدا بود. به سرفه افتادم.
♦️ چند نفر جلوی ماشین را گرفتند. راننده هول کرد. نفهمیدم آشوبگر بودند یا مردم عادی، ولی به شیشه میزدند. وسط آن شلوغیها، صدایشان نامفهوم بود. گفتم: «آقا توروخدا واینسا؛ برو؛ جان عزیزات فقط برو.» انگار وسط شهری بودم که زامبیها بهش حمله کردهاند. تصور این صحنهها را هم نمیکردم، اما حالا وسطش گیر افتاده بودم. به فکر خودم نبودم، تمام فکرم پیش مادر شبنم و سمانه بود که گفته بودند دخترهایشان را بعد از خدا، به من میسپارند.
♦️ماشین وارد کوچه باریکی شد. چند تا کوچه را رد کردیم. برای اینکه راننده هول نکند، زبان به دهن گرفتم و حرفی نزدم. توی دلم خدا و امام رضا را با صفتهای مختلف صدا میزدم و کمک میخواستم؛ کمک برای این شهر، برای مردم، برای آتشی که زبانه میکشید، برا خونهایی که داشت ریخته میشد، برا بچهها و زنهایی که ترسیده بودند.
♦️ صحنههای دردآوری دیدم که نمیتوانم توصیفشان کنم. چشمم را بستم و فقط دعا کردم. با صدای راننده که گفت: «خانم رسیدیم راهآهن.» چشمم را باز کردم. «خیر ببینی» ِبلندی گفتم و از ماشین پیاده شدم. قرار شد بماند که زود برگردم. از اطلاعات پرسیدم قطار همدان رسیده یا نه! خانمی که آنجا بود، گفت: «نه با تأخیر میرسه!» ساعت از یک گذشته بود. با تعجب گفتم: «قرار بود ساعت ۱۲ برسه! مگه پروازه که با تأخیر بیاد! چی شده؟» گفت: «اطلاعی ندارم، وسط راه توقف داشته. مشخص نیست، شاید چند ساعت دیگه بیاد.»
♦️به دیوار تکیه دادم. گیج و هاج و واج بودم از این همه بلاتکلیفی و اتفاقاتی که فکرش را هم نمیکردم. راهی به هیچ کجا و هیچکسی نداشتم جز خدا.
♦️ «یا غریب الغربا ما برای مراسم شهدای غریب اومدیم مشهد. خودمونم اینجا غریبیم. غریب در غریبی شده حکایت این سفر ما. خودت آبی روی این آتش بریز که امنیت و آرامش برگرده به ایران، به این شهر.» تنها چیزی که میتونستم بگم همین دعاها بود. وقت درماندگی نبود. بلند شدم و با چند نفر از مسئولین راهآهن صحبت کردم. ولی همه حرفشان یک چیز بود: «قطار بین راه توقف کرده و مشخص نیست کی برسه.»
♦️ ماندن فایدهای نداشت. تصمیم گرفتم، برگردم دارالشفا. در راه برگشت، باز همان صحنههای قبلی تکرار شد. شهر پر از دود سیاه بود. چیزهایی روی آسفالت میسوخت که مشخص نبود چه هستند. چندتا ساختمان هم گُر گرفته بود و همچنان میسوختند. بعضی جاها روی زمین، خون هم دیدم. راننده مدام فحش میداد به آشوبگرها، من ولی زبانم قفل شده بود. فقط با خودم حرف میزدم؛ نمیخواستم حواسش را پرت کنم. از کوچه پس کوچهها رسیدیم به خیابان طبرسی و دارالشفا.
♦️ شبنم روی تخت خوابیده بود. چهرهاش نشان میداد درد ندارد. دکتر که مرا دید، گفت: «خیالت راحت؛ حالش خوبه. اون دوستت رو آوردی؟» نفس راحتی کشیدم و گفتم: «نه قطارش تأخیر داره. مشخص نیست کی برسه. مجبور شدم برگردم.» لیوان آبی دستم داد و گفت: «توکل به خدا کن. انشاءالله اونم میرسه.»
♦️ حدود ساعت سه صبح بود. دوستم را بیدار کردم که برگردیم هتل. تشکر ویژهای از دکتر و پرسنل آنجا کردم و رفتیم طرف صحن طبرسی. یکی از خادمها ویلچر آورد؛ دوستم رویش نشست و وارد حرم شدیم. باز هم سلام آقا…
♦️حرم خلوتتر از ساعتی بود که آمده بودیم. صحن به صحن رفتیم و من با هر قدم دلم را به حرم و پنجره فولاد و ضریح امام رضا گره زدم. اشک امانی برایم نگذاشته بود. سکوت آن شب داخل حرم، آرامش خاصی به آدم میداد. دلم نمیخواست از آن آرامش، فاصله بگیرم و وارد آشوب شوم. کاش زمان آنجا قفل میشد.
♦️تا به خودم آمدم داخل اتاق هتل بودیم. شبنم را که روی تخت دراز کردم، خوابش برد. شروع کردم به زنگ زدن؛ یکبار، ده بار، صدبار، نمیدانم چند بار شد که یکدفعه صدای سمانه را شنیدم که گفت: «الو، الو. جهان خوبی؟ کجایی؟» فکر کردم خوابم، ولی نه؛ بیدار بودم. هول شدم و گفتم: «کجایی سمانه؟ رسیدی؟» گفت: «آره. الان قطار وارد مشهد شد. کجا بیام؟» گفتم: «سریع با سرویسای راهآهن بیا بابالجواد، روبروش هتل قدسه. با پذیرش هماهنگ کردم، بیا اتاق ۱٠۱.» «باشه باشه»ای گفت و تلفن قطع شد.
♦️دوباره که شمارهاش را گرفتم. بوق نخورد. ساعت ۴صبح بود. باز هم گرفتم ولی بوق نخورد. شماره دیگری را گرفتم، آن هم بوق نخورد. نت قطع بود؛ پیامک ارسال نمیشد. گفتم شاید خواب دیدهام. وارد سابقه تماسها شدم. نه، خواب نبود. ۴۳ ثانیه مکالمه داشتیم. از پشت پنجرهای که منارههای حرم از آن مشخص بود نگاهی به آسمان کردم و گفتم: «بزرگیت رو شکر که میدونی کجا و چطور به داد بندهات برسی.»
♦️اذان صبح که از حرم پخش شد، وضو گرفتم و نماز خواندم. چند دقیقه به ساعت پنج بود که کسی تقتق به در کوبید. با عجله بلند شدم و در را باز کردم. سمانه را پشت در دیدم. محکم بغلش گرفتم و فقط گریه کردم. او هم حرفی نمیزد. انگار هر دو میدانستیم چه بهمان گذشته. وارد اتاق شد و بدون هیچ حرفی لباساش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید. اتاق تاریک بود. من هم دراز کشیدم و چشمم را بستم.
♦️نمیدانم چند ساعت گذشت، ولی چشمم را که باز کردم، سمانه، روی تخت سمت راستم خوابیده بود و شبنم روی تخت سمت چپم. حالا خیالم از بابت هر دو نفرشان راحت بود. خدا را شکر کردم و از پشت پنجره زل زدم به حرم: «خوب غریب نوازی کردی؛ مدیونتم…» دردودلها بماند بین خودم و خودش.
♦️ عصر جمعه، شورای تأمین مشهد، تصمیم به لغو اجلاسیه ملی شهدای غریب اسارت گرفتند. سه سال برای برگزاری این اجلاسیه زحمت کشیده بودیم و حالا… چارهای نبود، جز قبول شرایط. چند ساعتی را سهتایی در حرم زیارت کردیم و بعد، هرکسی رفت سمت شهر خودش.
♦️وارد خانه شدم. همه از دیدنم خوشحال شدند. بیشتر از دو هفته از آن شب میگذرد، ولی مادرم بهخاطر شرایط سنی و جسمیاش، هنوز بیمار است. همهاش ناشی از آن اضطراب و دلهرهای است که در آن چند روز بهش وارد شد. هزاران مادر مثل مادر من، حالشان خراب شده و این را هم باید گذاشت کنار خسارتهای زیاد مالی و خونهای بیگناهی که ریخته شد و ضررهای جبرانناپذیری که نادانی و حماقت یک عده فریب خورده و گمراه، به بار آورد.
🔹فرحزاد جهانگیری
۹بهمن۱۴۰۴ از ۱۸و۱۹دی۱۴۰۴