جمعه ۱۲ دی از سفر یک روزه به قم برگشتم. ساعت حوالی ششونیم عصر بود. در ترمینال، هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن میشد. قبل از اینکه تلفنم خاموش شود، با مادرم تماس گرفتم و گفتم: «سلام، من رسیدم ولی به بابا نگو حتماً خستهست».
مادرم در جواب گفت: «باشه. چطوری میخوای برگردی؟ با اسنپ یا تاکسی؟»
جواب دادم: «یه کاریش میکنم. فعلاً خداحافظ.»
خداحافظی کرد و قطع کردم.
پیاده از ترمینال راه افتادم سمت چهارراه بمبئی. خیابانها خلوت بود. انگار که همه جایی قایم شده بودند تا کسی را غافلگیر کنند. هرچه فکر کردم عقلم به جایی قد نداد.
به چهارراه که رسیدم، خانوادهای سر پایینی چهارراه را پرده سیاه بسته و چراغانی کرده بود برای گرفتن جشن عروسی. یک سکو هم پشت پرده درست کرده بودند و زن و مرد با لباسهای محلی، داشتند میرقصیدند.
خواستم عکس بگیرم، اما جرئت نکردم.
از خیابان فرعی بالای مصلی، که چهارشنبه بازارها آنجا برگزار میشود، به راهم ادامه دادم. هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن میشد.
از میدان ناصر خسرو، به خیابان جلال آل احمد، به سمت بازارچه و بعد مستقیم به سمت میدان کیو.
نیروهای پلیس و بسیجیها صف کشیده بودند. نمیدانستم چرا حال و هوای شهر به این شکل درآمده. روبروی خیابان دلفان که رسیدم، صدای «هُو» کشیدن بلندی آمد. جمعیتی را دیدم که توی هم میلولیدند. چند لحظه همانجا خشکم زد.
مغازهدارها با پوزخندی به هم گفتند: «هَم شِرو بی…»
بخشی از مردم ایستاده بودند به تماشا و دستهی دیگری راه خودشان را میرفتند.
به پیادهروی کنار پارک که رسیدم، یک ماشین عروس و کاروان همراهش، در جهت مخالف مسیر من در حرکت بودند. هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن میشد.
چند وقتی از آن شب گذشته، از بین «اغتشاشگرها» و «حافظان امنیت»، فقط دسته دوم، روی حرف و ایمان و اعتقاد خودشان ایستادهاند.
من ترکشهای سرما را فقط همان شب تحمل کردم تا به خانه برسم؛ اما حافظان امنیت روزها و شبهای زیادی است که ترکشهای سرما را تحمل میکنند تا مردم به خانههایشان برسند.
هوا آن شب خیلی سرد بود.
🔹حسن احمدوند
۱۲دی۱۴۰۴