راوی ماه

 

جمعه‌شب بود. اینترنت و آنتن‌ تلفن‌های همراه قطع شده بود.
از دور و نزدیک شنیده بودیم امشب از شب قبل شلوغ‌تر می‌شود.
آخر شب قبل شلوغ بود. جلوی خانه‌مان آتش روشن کردند و به بعضی مغازه‌ها آسیب زدند. بلوک‌های سیمانی را شکستند و به قول بچه‌ها آماده شدند برای «دال‌پرو» با نیروهای انتظامی و بسیجی. گاز اشک‌آور آن شب، دمار از روزگار چشمهایمان درآورد. کاغذ آتش می‌زدیم تا سوزشش کمتر شود.

ساعت از ۱۱ شب گذشته بود. نگران همسرم بودم. خودداری کردم و به بقیه روحیه می‌دادم که خیالتان راحت، الحمدلله امشب سر و صداها کمتر است. جلوی خانه هم خبری نبود. تا چند نفر، جمع می‌شدند، یگان ویژه می‌رسید و پراکنده‌شان می‌کرد.
خواهر همسرم با نگرانی گفت: «یه ربع دیگه صبر کنیم، اگر خبری نشد بریم سر خيابون.»
بعد فکری کرد و گفت: «اما با این چادرها بریم بیرون که امنیت نداریم! مانتو بلند بپوشیم، بدون چادر بریم.»
قلبم گرفت. چرا در جامعه اسلامی باید برای امنیت، چادری که بهایش خون شهدا بوده را دربیاورم!
بلند شدم و گفتم: «بریم؛ ولی با چادر! هیچ غلطی نمی‌کنن.»
بدون نگرانی از خانه زدیم بیرون. رفتیم سمت چهارراه انقلاب.
خودمان را رساندیم سر بیمارستان. مأمورین یگان ویژه تا چشمشان به دو خانم با حجاب افتاد، سریع نزدیکمان شدند.
_ سلام خداقوت. ببخشید نگران همسرم هستم، امروز ازش بی‌خبر بودیم. گوشی‌ها هم آنتن نمیدن. اتفاقی افتاده‌؟ سر شیرخوارگاه خبریه؟
_ شوهرتون نیرو انتظامیه یا پاسداره؟
_ بسیجیه.
لبخندی زد و گفت: «خواهر خبری نیست الحمدلله. مطمئن باش حالش خوبه.»
بعد برای اطمینان‌بخشی بیشتر گفت: «نگاه کن، ما هم کلاه‌هارو درآوردیم و عادی وایسادیم. اگر خبری بود ماهم درگیر بودیم.»

خدا قوتی گفتیم و برگشتیم خانه.
جمعه‌شب، خلوتر از شب قبل بود.

🔹زهرا مومن‌زاده

۱۹دی۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا