فکر کردم فوقش خیابانها شلوغ بشود و کار با سوزاندن چند لاستیک و دادن شعارهای تند، تمام. اینترنت را که قطع کردند، معلوم شد وضعیت جدیتر از این حرفهاست. تا دو ساعت با پیام کوتاه اوضاع محلهها را از بچهها پرسیدم که سرویس پیامک هم قطع شد. تماس هم.
قطعی همان و دلشوره عمیق همان. فکر میکردم صبح با کوهی از کشتههای دو طرف مواجه شویم. هرچه کردم خوابم نبرد. فکرم هزار جا میرفت. اگر اوضاع بد میشد باید قید زندگی سالم و امن را میزدیم و مثل مردم لیبی و سوریه آواره میشدیم. بالاخره در شرق و غرب کشور گروههای تروریستی کم نداشتیم. فراخوانشان هم در اتحاد با پهلوی پخش شده بود.
چه کسی گفته بیخبری، خوشخبری است؟ من که مردم و زنده شدم از این بیخبری.
صبح بعد از نماز، تلویزیون را روشن کردم. هیچ علایم حیاتی زندهای از تلویزیون دریافت نکردم. همه برنامهها و حتی پخش شبکه، آرشیوی بود و این حالم را بدتر کرد. ساعت ۸:۳۰ دقیقه تماسها وصل شدند. اول حال خواهرها و برادرها را پرسیدیم. همه سالم بودند. پدر و مادر اندیمشک بودند؛ برای شرکت در مراسم ختم یکی از اقوام نزدیکمان.
گفتند راه افتادهاند سمت خرمآباد. ساعت ده صبح رسیدند. راننده را هم دعوت کردند بیاید یک چایی بخورد و استراحتی بکند. اهل چهارمحال و بختیاری بود. گفت زوج جوانی با بچهشان از لردگان مسافرش بودهاند. زن گفته هر چه بخواهی میدهم فقط ما را از این اوضاع دور کن. او هم راه میافتد و میرساندشان اندیمشک. گفت: «رسیدنم به اندیمشک همزمان شد با آخرین لحظههای غارت و سوزاندن یک فروشگاه افق کوروش. صاحبش التماس میکرد هرچه میخواهید ببرید اما آتش نزنید.»
خرابیها که آرام گرفته، جایی را نداشته شب بماند؛ برای همین تا صبح توی ماشین بیدار مانده که یک وقت ماشینش را آتش نزنند. دلش پر بود از اوضاع اقتصادی. گفت ۳۰ سال برای کشور خدمت کرده و از این وضع ناراضی است؛ اما این آتشزدنها به چه؟ این همه شهر به شهر را ناامن کنند که دیگر همه باید توی خیابان از سایه خودشان هم بترسند!
🔹رعنا مرادینسب
۱۹دی۱۴۰۴