پنجشنبه شب بود. همسرم، بهعنوان نیروی بسیجی، رفته بود خیابان انقلاب. آمادهباش بودند. فکر کردم شاید مثل شبهای قبل، کمی هیاهو شود و تمام. فراخوانشان برای ساعت ۸ بود.
چند دقیقه مانده به هفت، صدای فریاد چند مرد، کشاندم سمت بالکن. چوب به دست، یکییکی مغازهداران را تهدید میکردند تا مغازههایشان را ببندند. چند خانم از ترس، پناه بردند داخل مغازهای؛ بقیه هم سریع کرکرهها را کشیدند پایین.
جمعیت کمکم بیشتر شد. صدای شعار میآمد. با همسرم تماس گرفتم و پرسیدم چرا کسی برای جمع کردنشان نمیآید. گفت: «شرایط خیابان انقلاب زیاد خوب نیست؛ بچهها اینجا درگیرند.»
تا ساعت ۹، اوضاع به همین منوال بود. با چوب میکوبیدند به کرکره مغازهها تا آلودگی صوتی ایجاد کنند. بلوارها را شکستند و سطلهای زباله را وسط خیابان کج کردند و آتش زدند.
زنی از پشت پنجره مرا دید و شروع کرد به دادن فحشهای رکیک. میگفت: «چرا در خانه را باز نمیکنی تا پناه بگیریم؟ چرا پایین نمیآیی؟»
با خودم فکر کردم اگر به خاطر حق من ایرانی به خیابان ریختهاند، چرا به من توهین میکنند! چرا به سمت همشهری خودشان سنگ میاندازند! چرا با چوب و قمه مغازهدارها را میترسانند!
با مادرم تماس گرفتم. گفت: «یکی از اقوام تیر خورده. به خواهرش زنگ زدم تا حالش را از او بپرسم. جواب داد: “فدای سر رهبرم.”»
بغض مادرم شکست و گفت: «آن از جوانیمان که در هشت سال جنگ، استرس همسر و برادرانمان را داشتیم و شهید میدادیم؛ حالا هم اینطور باید استرس بچههایمان را داشته باشیم.»
گفتم: «نگران نباش مادر؛ فتنههای آخرالزمان، منافقان را از بین میبرد. انشاءالله ظهور نزدیک است.»
۱۸دی۱۴۰۴
زهرا مؤمن زاده