راوی ماه

 

این‌بار رفته بودیم از یگان ویژه‌های حاضر در مساجد تقدیر کنیم. مقصدمان شد «مسجد صاحب الزمان» چهارراه فرهنگ؛ مسجدی که به گفتهٔ قدیمی‌ها خاطرات خوش زیادی از سر و رویش می‌بارد.
دسته‌ای از نیروهای یگان ویژه، دم در و دسته دیگر داخل مسجد و مستقر بودند. داشتند از دژ محکم مسلمانان حراست می‌کردند، بلکه دست آشوبگران و تروریست‌ها به آن نرسد.
مسئولیت پخش گل را به عهدهٔ من گذاشتند. حواسم بود که کسی از قلم نیفتد.
ذوق بعد از گرفتن گل در چشمانشان دیدنی بود.
یکیشان گفت: «من اون رز قرمز رو می‌خوام.» دیگری گفت: «به من دوتا گل بده.» نفر بعد گفت: «میشه یکی از من یکی با این گلا عکس بگیره!» میان این هیاهو، جملهٔ یکیشان بیشتر به گوشم آمد؛ بهتر بگویم، صدایش توی سرم پیچید.
گل را که گرفت به یکی از آقایان همراهمان گفت: «حاجی این گل شهادتمه!»
حاجی هم جواب داد: «نه انشاءالله که همیشه سلامت باشی.»
_ نه حاجی نه. چی بهتر از شهادت؟!
برایم جالب بود که یکی، همین حوالی، دارد آرزوی شهادت می‌کند. در شهادت چه دیده بود که این‌طور با حسرت از آن می‌گفت و نشانه‌اش را می‌دید!
مظلومیت توی چهره‌اش، دل آدم را می‌سوزاند و خبر می‌داد که او یک شهید زنده است. شهیدی در همین حوالی…

🔹رمصیا عالی‌زاده

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا