اینبار وعدهگاه رفقا، مثل روزهای پرالتهاب آن جنگ دوازدهروزه، نه گلزار شهدا بود و نه میان دیوارهای سرد غسالخانه.
اینبار میعادگاه ما کف خیابان بود؛ درست ابتدای خیابان شهید دلفان.
عقربههای ساعت که جلو میرفت، رفقا کمکم از راه میرسیدند. بسیاریشان را آخرینبار در غوغای سال ۱۴۰۱ و ماجراهای مربوط به مهسا دیده بودم. میان آن چهرههای آشنا و قدیمی، صورتهای تازهای هم به چشم میخورد؛ جوانهایی که بیشترشان آنقدر کمسنوسال بودند که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود. کنارشان، رفقای قدیمیتری ایستاده بودند؛ آنها که از سال ۷۸ در جمعکردن تمام اغتشاشات حضور داشتند و حالا محاسنشان به سپیدی نشسته بود.
کمی بعد، تیمی چنددهنفره از راه رسیدند؛ مردانی که همگی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بودند و از نوجوانی تا امروز که گردِ پیری بر چهرهشان نشسته، همواره جانفدای کشور ماندهاند. تماشایشان در آن میانه، خودش حدیث ایستادگی بود.
در جمع، رفیق مغازهداری را میدیدم که با وجود اینهمه گرانی، کسادی بازار و کرایههای سنگین، کرکرهی مغازه را پایین کشیده و آمده بود.
یا رفیق کارمندی که به قول خودش حقوقش کفاف زندگی را نمیدهد و مجبور است عصرها سراغ شغل دوم برود و اسنپ کار کند؛ اما حالا اینجا بود.
رفیق هنرمندی هم بود که همه او را به هنرش میشناختند، اما خودش دوست داشت به انقلابیبودنش شناخته شود.
چشمم افتاد به رفیقی که هنوز جراحت جنگ دوازدهروزه را در تن داشت، اما به قول خودش غیرتش اجازه نمیداد نیاید و کنار بچهها نباشد.
یا آن رفیق جوانی که همیشه فکر میکردم مهمترین کارِ زندگیاش، درسخواندن و مدرکگرفتن است؛ اما حالا در صف اول ایستاده بود و پیش از همه، به دل اغتشاشگرها میزد.
رفیق دیگری که تازه مدرک پزشکیاش را گرفته بود، با یک کولهپشتی کمکهای اولیه، خودجوش آمده بود تا اگر کسی زخمی شد، یاریاش کند.
آن رفیقی که وقتی میخندید لپش گل میانداخت، با موتور ۱۲۵ خستهاش برای امدادرسانی آمده بود تا بچههای زخمی کف میدان را به بیمارستان برساند.
یا آن رفیقی که مثل همیشه گوشیبهدست بود، آمده بود تا وقایع را ثبت کند، از صحنههای داغ فیلم بگیرد و اطلاعرسانی کند.
کنارش، رفیق دیگری را دیدم که تا امروز فقط دوربین در دستش دیده بودم، اما حالا سنگ در دست گرفته بود و از کشورش دفاع میکرد.
جوانهایی هم بودند که به معنای واقعی کلمه «آچارفرانسه» بودند؛ از دیوار بالا میرفتند؛ هر جا ماشین لازم بود جور میکردند؛ وقت درگیری دفاع میکردند و بعد از فروکشکردن اغتشاش، در رسانهها روایت مینوشتند یا کلیپ و انیمیشن میساختند.
رفقایی هم که محاسن سفید کرده بودند فرماندهی میدان را برعهده داشتند؛ اما خودشان نفر اول و جلوتر از همه حرکت میکردند و از جان و دل برای حفاظت از بچهها مایه میگذاشتند.
رفیقِ خبرنگاری که تا امروز فقط به قلمش میشناختمش، حالا با جان و دل کفِ میدان بود.
حتی آن رفقایی که مسئولیت داشتند، بهجای نشستن پشت میز، آمده بودند کنار بقیه؛ درست وسط ماجرا.
اینها همان «سنگرسازانِ بیسنگرند». همانها که در جنگ دوازدهروزه، برای تشییع شهدا سنگ تمام گذاشتند و حالا، سربازان کفنپوش انقلاب اسلامی شدهاند. مردانی که دستخالی، کف خیابان، تا پای جان برای انقلاب ایستادند.
این رفقای من، از همه قشرند.
و من قسم جلاله میخورم که نه برای نام آمدهاند، نه برای جایگاه، نه برای پول و نه برای هیچ چیز دیگر.
آنها فقط برای آرمانشان آمدهاند؛
و آن آرمان، چیزی نیست جز انقلاب اسلامی.
۲۰دی۱۴۰۴