منتظر نشسته بودم که برویم برای ضبط برنامه. ده نفری پشت صحنه نشسته بودند. متوجه شدم به مناسبت دههی فجر هر روز مردم یک شهر مهمان صداوسیمای استان هستند. آن روز صداوسیما میزبان مردم دلفان بود. از فرماندار، شاعر و نخبه گرفته تا خانوادهی شهدای جنگ دوازده روزه.
یکیشان خانوادهی #شهید_سرتیپ_دوم_غلامعلی_نجفی بود. خواهر و برادرش او را با مردمداریاش معرفی کردند. گفتند هر وقت میآمد روستا برای بچهها لوازم التحریر میآورد.
دیگری خانواده #شهید_استوار_یکم_سعید_اسدی_یادگاری بود. یک مرد و دختر جوان، که گمان میکردم خواهر شهید باشد، وارد استودیو شدند. همانجا اسم شهید را سرچ کردم و متوجه شدم متولد ۱۳۷۷ بوده.
با صدای مجری که همسر شهید را معرفی کرد بیشتر متعجب شدم. دختر جوان همسر شهید بود؛ نه خواهرش. فقط سه ماه از ازدواجشان گذشته بوده که همسرش شهید شده. گفت: «آخرین دیدارمون دو روز قبل از شهادتش بود. اون روز با لباس نظامی اومد و من برای اولینبار از نزدیک تو اون لباس دیدمش. با ذوق نگاش کردم و گفتم خداروشکر از نزدیک با این لباسا دیدمت و تو دلم نموند…»
نتوانستم بغضم را از آرزوهای نرسیدهاش قورت دهم. با اتمام مصاحبهشان جلو رفتم و سنش را پرسیدم. متولد ۱۳۸۳ بود. شلوغی فضا مانع ادامه صحبتمان شد. میخواستم هر جور شده سوالی را که باعث شده بود به ادامهی مصاحبه دقت نکنم، بپرسم!
دوباره جلو رفته و پرسیدم: «چطور با نبودنش کنار اومدین؟!» با لبخند گفت: «کنار نیومدم.»
کنار نیامدنش شد بغض وسط گلویم. منتظر ماندم ادامه دهد: «هر شب، تمام پیامهای قبلیمون رو مرور میکنم. پیام شب بخیر رو که براش ارسال کنم، آروم میشم.»
غم، لبخند و عشق را همزمان در کلام و نگاهش خواندم. وقت رفتنشان بود. فرصت صحبت بیشتر نبود اما شمارهاش را گرفتم. حالا در لیست مخاطبانم، اسمش کنار اسم شهیدش قرار گرفته؛ «نگین حیدری همسر شهید یادگاری».
🔹فاطمه امیری
۱۴بهمن۱۴۰۴