در میان اخبار تلخ و غوغای جنگ روانی و فوت یکی از اقوام نزدیک، جشن سالانه «نیمه شعبان» را فراموش کرده بودم.
وقتی یادم افتاد که تنها دو روز تا این عید بزرگ مانده بود. دلم شکست و شرمنده امام زمانم شدم.
حسرت برگزاری برنامهی پخت کیک چندطبقه و چندمتری که برنامهی هرسالهمان بود، مثل خاری در قلبم فرو رفت.
زمان کافی برای پخت کیک نداشتم.
شنیدم برخی از دوستان هم بهخاطر شرایط امنیتی و گرانی، مراسماتشان را لغو کردهاند.
با مادرم تماس گرفتم و مقادیر اقلام موردنیاز یک آش کوچک را پرسیدم. بعد در فضای مجازی پیامی نوشتم درباره برگزاری جشن و اینکه منتظر یاریتان هستیم!
چند دقیقه بعد پیام اولین واریزی آمد؛ نوزده هزارتومان.
چه گنجی بود این مبلغ! هر ریالش حکایت عشقي بیدریغ و ایمانی استوار بود.
با موجودی کمی که از قبل داشتم، شروع به خرید اقلام موردنیاز کردم.
قرار بود جشنی خیابانی را با چند کاسه آش گرم برپا کنیم، اما مگر میشود اراده الهی را محدود کرد؟
غروب نشده، دریای کمکهای مردمی موج برداشت. دوست همسرم هم که متوجه نیت ما شده بود، پیغام داد که برای برگزاری مراسم، هر مبلغی نیاز دارید، روی من حساب کنید!
دریچههای رحمت گشوده شد و قرار شد «آش کوچک»مان، بشود سه دیگ بزرگ آش!
برای سفارش شیرینی تازه هم با خانم قنادی تماس گرفتم که با شور و شوق، کیک بزرگی که هر سال میپخت را نذر مراسم کرد.
خدایا! چه لحظهی شیرینی بود؛ جشن تولد مولایم، بدون کیک نمیماند!
کلی پک فرهنگی هم آماده کردیم. از دسته کلید و دفترچه گرفته تا بادکنک و منچ.
خادمان هم خودجوش و عاشقانه پای کار آمدند؛ انکار که دعوت شدهی مولایمان بودند.
امسال همهچیز گران بود؛ چند برابر مراسمهای قبل؛ اما دست مولایم در رساندن روزی مراسم خودش کوتاهی نکرد.
مراسم که تمام شد، همراه خادمین، با جعبههای شیرینی و شکلات راهی بيمارستان عشایر شدیم تا عید را به بیماران تبریک بگوییم و کامشان را شیرین کنیم.
🔹زهرا مومنزاده
۱۵بهمن۱۴۰۴
#نیمه_شعبان
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah