چند روز مانده به نیمهٔ شعبان، فضای مجازی پر شده بود از خبرها و شایعات؛
اینکه گویا توطئهای در کار است و قرار است در نذریها، مخصوصاً شربتهای نیمهٔ شعبان، سم بریزند، مردم را مسموم کنند یا حتی بکشند.
شب قبل از نیمهٔ شعبان، برای فاطمه یک پیام صوتی فرستادم.
به شوخی گفتم:
«تو عادت داری هر جا میری و من همراهت نیستم، دو تا شربت میخوری؛
یکی که مدیون شکمت نشی، یکی هم به یاد من!
بعد هم که عکسش رو میفرستی، نمیدونم خوشحال باشم که به یادم هستی یا حسرت بخورم که چرا با هم نیستیم.»
چون قرار بود با هم برویم و بحث شهادت هم وسط آمده بود، شوخی را ادامه دادم و گفتم:
«ایندفعه چهارتا شربت میخوریم!»
و اضافه کردم که این شایعهها را عمداً پخش میکنند تا مردم بترسند و از نذریها نخورند.
روز نیمهٔ شعبان، با هم به خیابان انقلاب رفتیم.
من کمی جلوتر از موکب ایستادم.
فاطمه رفت، یک لیوان برای خودش گرفت و یک لیوان هم برای من.
بعد از خوردن نذری، خندهام گرفت.
یادم جملهای افتادم که قبلتر به فاطمه گفته بودم:
«اگر سم نریخته باشند، ما خوردهایم و مدیون خودمان نشدهایم؛
اگر هم سم ریخته باشند، باز خوردهایم و به آرزویمان رسیدهایم؛ شهادت.
این جمله را از آقا روحالله یاد گرفتهام؛
آنجا که گفت:
«ما از چی میترسیم؟
ما از جایی که اینهمه وضعش خراب است، منتقل میشویم به جایی که بهتر از اینجاست.
چرا باید بترسیم؟
اگر آنها را بکشیم، ما به بهشت میرویم؛
و اگر آنها ما را بکشند، باز هم به بهشت میرویم.
این، منطق اهل ایمان است.»
🔹زهرا زادسری
۱۵بهمن۱۴۰۴
#نیمه_شعبان
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah