راوی ماه

روایت روز

آش کوچک

در میان اخبار تلخ و غوغای جنگ روانی و فوت یکی از اقوام نزدیک، جشن سالانه «نیمه شعبان» را فراموش کرده بودم. وقتی یادم افتاد که تنها دو روز تا

منطق اهل ایمان

چند روز مانده به نیمهٔ شعبان، فضای مجازی پر شده بود از خبرها و شایعات؛ این‌که گویا توطئه‌ای در کار است و قرار است در نذری‌ها، مخصوصاً شربت‌های نیمهٔ شعبان،

جنگ روانی

عصر جمعه مادرم اقوام درجه یک را به صرف شام دعوت کرده بود. اخبار فضای مجازی درباره احتمال وقوع جنگ، نوجوان‌ها و جوان‌ترها را نگران کرده بود. بعد جنگ ۱۲

رنگین‌کمان

مادرم، موهایش را که شانه می‌زد و می‌بافت، صدای زمزمه مویه‌اش را می‌شنیدم. دلش همیشه پر بود از غصه نداشتن پسر! هنوز ساختمان‌ها قد نکشیده بودند و مخملکوه را می‌شد

مخاطب جدید

منتظر نشسته بودم که برویم برای ضبط برنامه. ده نفری پشت صحنه نشسته بودند. متوجه شدم به مناسبت دهه‌ی فجر هر روز مردم یک شهر مهمان صداوسیمای استان هستند. آن

ترکش‌های سرما

جمعه ۱۲ دی از سفر یک روزه به قم برگشتم. ساعت حوالی شش‌ونیم عصر بود. در ترمینال، هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن می‌شد.

پیمایش به بالا