روایت روز
فیلتر مطالب

راهپیمایی با روپوش مدرسه
کت و شلوار سرمهایاش شبیه بانکیها بود. سه فرزند قد و نیمقد دورش را گرفته بودند و با هم قدم میزدند. هر سه فرزندش دانشآموز و با لباس فرم

برای صورتیها
صورتی، روزی رقص گلها بود روی دامن دختران ایران. صورتی، گلهای ریز و درشت لای موها بود در دست نوازشهای باد و دویدن و ذوق رسیدن به آغوش امن پدر.

خونی که هنوز میجوشد
تعداد زیاد خواهرزاده برادرزادهها و پراکندگیشان باعث شده بود از این سمت خیابان به آن سمت، مدام در رفت و آمد باشم که از هم دور نشویم. میان یکی

مُشتِ دست راست
امروز خیلیها دستهایشان را به سمت آسمان خرمآباد بالا بردند و بزرگتر بودن خدا را فریاد زدند. بین شعارها و از بین دستها، یک مشت گرهکرده پایین نمیآمد. زنی

صحنهی رنگارنگ
از طفولیت که یک جوجهی حکومتی بودم تا الان که یال و کوپالی دارم، همیشه راهپیماییها را همراه خانواده شرکت کردهام. از نعمات پدرِ همیشه در صحنه همین است

مقلوبه
بااینگه گاهی به چشم دیدهایم، ولی کی و کجایش را خیلی نمیدانیم؛ وقتهایی که زمان یکدفعه انگار میزند روی ترمز! در آن لحظه کائنات از چرخش میایستد و تپیدن