بعضی خواستنها مال خودِ خودِ آدم است. آن را برمیداری توی بقچهی آرزوهایت میگذاری و به دیوار پنهانترین پستوی ذهنت آویزان میکنی. شاید گاهی ناخواسته، به حکم انسان بودنت، غباری از نشدن روی آن بکشی، ولی باز دلت قنج میرود برای لحظه وصل. بی آن که کسی بداند گاه و بیگاه به آن سر میزنی و غبار از آن برمیگیری. حتما همه از این آرزوهای شاید محال داریم که به رحمانیت خدا دلخوش کرده باشیم و گوشه چشمی به شدنش داشته باشیم.
این روزها اما بدجور رایحهیِ شدن در فضای شهر پیچیده است. لشگری از نورچشمیهای خدا خود را به قافله حسین (ع) رساندند. جوری غبار از بقچهی آرزویشان برگرفتند که نورانیترین راز مگویشان سر برداشت و برایشان آهنگ وصل نواخت. همین شهدای پادگان امام علی (ع) خودمان را میگویم. دیدید چطور همه مثل پروانه گرد شمع وجودشان میگشتند؟
مادرهای نالان و خواهرهای برادر از دست داده را نمیگویم. حتی با قامت سرتاپا گِل مالی شده برادرها هم کاری ندارم. از کمر خم شدهی پدر شهید که نای راه رفتن نداشت هم حرف نمیزنم.
من مثل پروانه چرخیدنِ آنهایی را میگویم که شاید در زمان حیاتِ این شهدا، آنها را حتی ندیدهاند. آنهایی را میگویم که زیر تیغ آفتاب، غرق اشک و آه بودند. جسمهای رنجور و خستهشان را به تابوتهای شهدا میرساندند. دست تبرک را به دیدگانشان میکشیدند و بعد از آن، گوشهای آرام میگرفتند، و بیصدا مهمانی ابر و بارانِ چشمانشان را برپا میکردند.
راستی آن پسر جوانی که بالای سر قبرهای کنده شده نشسته بود و بیقرار از قبری به قبر دیگر میرفت و هق هق گریه امانش را بریده بود با شما نسبتی داشت؟
من که میگویم همهی ما با شما نسبت داریم. اگر نه چطور میشود شما بروید و بی دلیل قلبهای ما از جا کنده شوند؟ ما از ازل تا به ابد وصل شماییم. جانهای مومنان وصل یک حیاتند. حیاتی نه به شمارهی روزهای نفس کشیدنمان. بل به دیرینگی جان سپردن پای معشوق. آری ما با شما نسبت داریم. ما با شما نسبت خونی داریم. عمیقترین نَسَب ما با شما، نَسَب خونی است، که در نینوا به زمین ریخته شد. این نسب خونی ماست با شما که در بزم خونین عاشقان جانانه رقصیدید.
این قصهی خونین شما هم حکایت شنیدنی دارد. در وصف به خون غلتیدنتان چیزهایی شنیدهام، شبیه به روضههای شب دهم. از جسم به خون غلتیدهتان، تا تکه پارههای پیکرهایی که از هم پاشیده شدهاند. من شنیدم بین شما شهیدی هست که سر ندارد. من عکس او را دیدم. گویی رازی در نگاهش سو سو میزد. شاید رازِ مگویِ پیچیده لایِ بقچهیِ آرزوهایِ او، به اشکهایی که پای روضههای شب عاشورا ریخته آغشته شده، که او را بی سر به پای حسین (ع) رسانده است.
شنیدم تازه عروسی دارد پای تابوتی جان میسپارد. آن تازه داماد با قاسم ابن الحسن (ع) چه سر و سری داشت که چنین عطای دنیا را به لقایش بخشید؟
راستی کسی میداند چند تا از شهدا دستهایشان را به پای برادر حسین (ع) رساندند؟ اینجا همه ابالفضلیاند…
حتما بعضیها هم حُرّ شب آخر بودند. نشستند و دو دو تا چهارتایی کردند و دیدند دنیا به نداشتن حسین (ع) نمیارزد. همانجا یک آه پر شالشان بستند و این آه حرزِ شدنِ آرزویشان شد. کسی چه میداند شب آخر کدام شهدا خود را به قافله حسین (ع) رساندند؟
🔹زینب کرمینژاد
۲۸خرداد۱۴۰۴