راوی ماه

 

با خود‌ گفتم جشن امسال را متفاوت‌تر از هر سال برگزار کنیم. برنامه‌ها در سر داشتم.
همه را در ذهنم دسته‌بندی کردم
و از این بابت خوشحال بودم که با این برنامه‌ریزی همه چیز خوب پیش می‌رود.

تا اذان صبح با انرژی و خوشحال در حال انجام مقدمات اطعام بودیم
که ناگهان دیدگانم تاریک شد.
ترس ،بهت،حیرت،بی‌خبری.
خبر شهادت سرداران، مردم بی‌گناه، هم شهری‌های عزیزم، از پا درآوردم.
با این حجم بهت‌زدگی ادامه کار برایم سخت بود. برنامه‌ریزی‌ها از ذهنم به یک‌باره پاک شد. رمق از پاهایم رفت دل و جانم به کار نمی.رفت. شیرینی جشن به کامم زهر شد.
با این حجم از مواد اولیه که اگر دیر دست به کار می‌شدیم خراب می‌شد چه می.کردم!

نمازم را خواندم به همراه‌ دعای عهدم را توسل کردم و یک یا علی گفتم. کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم سرت سلامت آقا.
با دلی آکنده با غم دیگ‌ها را سر اجاق گذاشتیم مرد و زن با سر آستین اشک‌هایمان را پاک و زیر دیگ‌ها را روشن کردیم.
خبر شهادت سردار حاجی زاده‌ دیگر کمرم را شکست ولی باید غذاها دست نیازمندان می‌رسید.
رفتم پای دیگ‌های پلو. آشپز سر به دیوار زده بود و شانه‌هایش می‌لرزید.
بغضم سر باز کرد.
رفتم آشپز خانه پی کاری. هر کس با گریه مشغول کاری بود.
خانمی که پای دیگ دیگری بود با دو دست بر پا می‌کوبید و برای عزیزان از دست رفته شیون می‌کرد.
چقدر زمان کند پیش می‌رفت.
چرا غذاها همکاری نمی‌کردند زودتر آماده شوند تا بنشينيم یک دل سیر گریه کنيم و دعا کنیم برای ایران مقدسمان.

با هر جان کندنی بود غذاها آماده شد. واقعا دیگر توان پخش کردن نداشتیم.
با افرادی که نیازمندان محله‌های پاچنار، اسد آبادی، فلک الدین، میدان تیر و یکی از روستاهای اطراف شهر را شناسایی می‌کنند تماس گرفتیم و قبول زحمت کردند و غذاها را گرم به دستشان رساندند.
تعدادی هم به یکی از کمپ‌های ترک اعتیاد و تعدادی به خانه سالمندان رساندیم.
جمعا نزدیک به ۱۲۰۰پرس غذا توضیح شد به لطف خدا و یاری شما شيعيان امیرالمومنین.

بعد از سخنرانی پر صلابت آقا و انتقام سربازان جان برکف امام زمان( عج ) دلمان آرام گرفت.
هر چند در سوگ عزیزان از دست رفته نشسته‌ایم و شریک غم خانواده‌هاي محترمشان هستیم.

 

🔹زهرامومن زاده

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا