راوی ماه

 

ساعت ٣ شب چشمانم یاری نمی‌کرد بیدار بمانم. گوشی را کنار گذاشتم. با خودم کلنجار رفتم که بخوابم. چشمانم را بستم چند بار در رختخواب غلت زدم فایده نداشت. دوباره رفتم سراغ گوشی، فیلترشکن را روشن کردم، به سختی وصل شد. پیج های اینستا را چک کردم، پیج شاهین صمد پور نوشته بود: به تهران حمله شد!!
عرق سردی روی پیشانی ام نشست. دلم هری ریخت! با اضطراب کانالهای خبری ایتا را چک کردم. خبر حمله اسرائیل به ایران به سرعت نور منتشر می‌شد.
دو خواهر و اقوامم ساکن تهران هستند. دلهره داشتم توی گروه خانوادگی پیامی نوشتم: کسی بیداره؟
خواهر کوچکترم در حال تایپ بود. خوشحال شدم از سلامتی اش.
“بله من بیدارم. تهران خیلی اوضاع خرابه!”

رفتم توی هال، تلویزیون را روشن کردم. شبکه خبر، برنامه ویژه حمله اسرائیل به ایران، پخش زنده!

پدرم با صدای تلویزیون بیدار شد. با تعجب پرسید چی شده؟ چرا تلویزیون روشنه؟!
جواب دادم: اسرائیل تهران رو زده!
یک قدم عقب رفت، چشمش روی صفحه تلویزیون قفل شد. صدای مضطربش بلند شد: مالِم بِرمه! و احوال خواهرانم را پرسید. “بچه ها خوبن؟”
گفتم: “نگران نباش، تماس گرفتم حالشون خوبه.”
مادرم بیدار شد. سوال تکراری پدرم رو پرسید. خواهر و برادر و فرزندانش در تهران بودند. دل نگران بود. رنگ پریده به سمت آشپزخانه رفت. شیر آب را باز کرد، لیوانی آب خورد.

بهم ریخته بودم. گذر زمان را درک نمیکردم، پای شبکه خبر میخکوب شده بودم، منتظر بودم خبری از انتقام ایران منتشر شود. توی باورم حک شده بود اگر زمانی اسرائیل به ایران حمله کند. یک ساعت طول نخواهد کشید که تل‌آویو با خاک یکسان خواهد شد. پس کو آن همه رجزخوانی؟! ناامید شدم.

رفتم توی اتاقم. از شدت ناراحتی و سوالاتی که توی ذهنم رژه میرفت سرم درد گرفته بود. تا ساعت حدود ٧ صبح جوابی برای سوالات ذهنم نداشتم، به فضای مجازی پناه بردم بلکه با خبری دلم آرام بگیرد. چیزی نبود جز حمله اسرائیل!

ساعت ١۴ با صدای مادرم بیدار شدم: “دوستت تماس گرفته، گوشی رو جواب ندادی، به من زنگ زد.”
گوشی را برداشتم، صفحه پر بود از تماس از طرف دوستانم.
توی عالم خواب و بیداری تماس گرفتم. صدای بغض آلودی گفت: “پ کجایی؟ چرا گوشیو جواب نمیدی؟ بچه ها رو زدن!” و قطع کرد.
دستانم یخ زد، گیج شدم. موج خمپاره ی خبرش توی سرم پیچید. مغزم سوت کشید. تماس گرفتم.
_ اتفاقی افتاده؟ چی میگی؟!
_ آره بچه ها رو زدن، دارم میام سراغت بریم بیمارستان.
تمام وجودم یخ زد. انگار یک لحظه جان از بدنم رخت بست. زیر لب زمزمه کردم: “یا امام حسین! یا امام حسین! تو خووت رحمت بیا وِ رفیقام، وِ براریام. و رفیقام که مین هیئت سی تو سینه زِیمَه.”
چند دقیقه نگذشته بود رفیقم خودش را دم خانه رساند. مقصدمان بیمارستان بود.
از میان جمعیتی که دم بیمارستان در رفت و آمد بود، گذشتم. صدای ” روله دات بمیره، برار خوهَرت بمیره” زنان توی سرم می‌پیچید و جگرم را می‌سوزاند. اشک بیصدا از چشمانم می‌چکید. چشمان رفیقم مثل ابر بهار می‌بارید.
چشمم به حاجی افتاد. به سمتش رفتم: سلام و احوالپرسی کردم. پکر بود، گله کرد: “تا الان کجا بودی؟”
همزمان همسر یکی از شهدا به سمتمان آمد، از همسرش خبری میخواست. یکی از بچه ها جواب داد: “نگران نباش، حالش خوبه! توی ای سی یو بستریه.”
دستی به چشمانش که از شدت گریه قرمز شده بود کشید: “دروغ نگید، شهید شده، دیشب خوابش را دیدم!”

به پهنای صورت اشک می‌ریخت. ظاهرا آرام بود و مقتدر! با متانت این را گفت و از ما فاصله گرفت. رفت سمت خانمها. چند قدم بعد از حال رفت و روی زمین افتاد. چند زن خودشان را به او رساندند زیر بغلش را گرفتند. تازه عروس بود و حالا دامادش شهید شده بود. چه کسی می‌گوید مرد نباید گریه کند؟! مویه خواندن، بی تابی زنان، گریه مردان دست به دست هم داده بود تا آتش قلبم به شانه هایم برسد، آن ها را بلرزاند و اشکهایم بند نیاید. کل روز برایم با این سوال گذشت که: چرا به اسرائیل حمله نمیکنیم؟!

ساعت ٨ شب توی ساحلی علوی بودم. پدافند یکی از پادگان‌ها را می‌دیدم که در حال عمل و شلیک بود. خبر موج اول حمله موشکی ایران به اسرائیل منتشر شد. ذوق کردم، شور، انرژی و هیجان گرفتم. به خودم گفتم:” دیدی رجزخوانی ها الکی نبود. دیدی ما می‌تونیم!” اگر تمام خوشی های دنیا را به من می‌دادند، به اندازه شنیدن این خبر خوشحال نمی‌شدم! از حس غروری که داشتم تا صبح نخوابیدم. مدام کانالها را رصد میکردم و کلیپ هایی که از حمله موشکی ایران به اسرائیل منتشر می‌شد را می‌دیدم، دلگرم میشدم و جانی دوباره می‌گرفتم. ساعت ١۶ روز دوم به همراه یکی از دوستان به غسالخانه رفتم. شلوغ بود. ده پانزده نفر آنجا بودند، آمده بودند دینی که از رفقای شهیدشان گردنشان بود را ادا کنند.

تابوتها را یک به یک آماده کردند. پیکر شهدا را یک به یک غسل دادند. کفن پوشاندند و داخل تابوتها گذاشتند. برخی از شهدا را نمیشد غسل داد. با تیمم کفن شدند. جگرمان سوخته بود. دوس داشتم کسی بیاید دلداریمان بدهد. بگوید همه اش خواب بود. بچه ها دوباره به هیئت می‌آیند با همدیگر زیر بیرق امام حسین علیه السلام سینه خواهیم زد. اما حالا آنها رفته بودند. ساکن جوار امام حسین علیه السلام شده بودند و شاید به بیقراری ما لبخند می‌زدند. آنطرف تر یکی از بچه ها با ماژیک اسم شهدا را خوش خط روی برگه می‌نوشت و آن را روی تابوتی که پیکر پاک شهید داخلش بود، منگنه می‌کرد. چند تا از خانواده های شهدا آمده بودند. برای وداع آخر با فرزندانشان!

شاید خدا به دل خانواده‌ها انداخته بود که نخواستند کفن را باز کنیم چهره شهدا را ببینند. خانواده‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. خانواده یکی از شهدا آمد؛ دوستان اجازه نمی‌دادند بروند داخل. برایم سوال بود: “چرا همه را گذاشتند بروند با شهیدشان وداع کنند، اما این شهید را نه! جریان این یکی چیست؟” جلو رفتم از یکی از رفقا پرسیدم: ” چرا نمیزاری؟ خانواده‌اش میخوان وداع کنند.” آرام گفت: ” نمیشه داداش، پیکرش اربا اربا شده، اگر کفن را لمس کنه متوجه میشه”. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست و اشک‌هایم جاری شد. سال‌های سال پای روضه با همین شهدا برای پیکر اربا اربای علی‌اکبر به سینه زده بودیم و اشک ریخته بودیم؛ حالا با چشم خودمان داشتیم صحنه کربلا را می‌دیدیم.

سینه‌ام سنگین شده بود. انگار غم عالم روی قلبم تلنبار شده بود. رفتم سمت اتاقی همان نزدیکی؛ کف اتاق تعدادی برگه و ماژیک بود. چشمم به دست کسی که داشت اسامی را می‌نوشت افتاد. داشت نام همان شهیدی که خانواده‌اش آمده بود را می‌نوشت. این را نشانه‌ای برای خودم می‌دانستم. راست می‌گویند که:” شهدا امامزادگان عشقند. و عند ربهم یرزقونن!” او زنده بود و ما را می‌دید. شاید آن لحظه داشت برای دل مادرش دعا می‌کرد. برای خانواده‌اش از خدا صبر طلب کردم. بچه‌ها خادم شهدا شده بودند. هر کدام کاری انجام می‌دادند. تابوتها را آماده کردند. سر و صدای بچه‌هایی که بیرون بودند، بلند شد. خبر رسید که پهباد بالای سرمان است. نکند اتفاقی بیفتد. نیروهای امنیتی آمده بودند و تذکر می‌دادند که حواستان جمع باشد. شجاعت و دلیری در چشم بچه‌ها دیده می‌شد. عین خیالشان نبود. همه جمع شدند. یکی از میان جمع خطاب به پاسدارها گفت:” ما اینجا هستیم، شما بروید. این کشور، این ملت به شما نیاز داره.” دلشان را در غسالخانه پیش رفقای شهیدشان جا گذاشتند و با چشم گریان رفتند. برخلاف بسیاری از جاها که همه گوشی به دست هستیم. کسی نه تصویری می‌گرفت نه فیلمی! هر چه بود اخلاص بود و خدمت برای شهدا.

خانواده یکی از شهدا برای وداع به غسالخانه آمده بود. خواهرانش بی‌تابی میکردند؛ خواهر کوچکتر با صلابت بود و محکم بین زنان میچرخید و می‌گفت: ” نوئیت گریوه، بی‌تابی نکیت، برارمو شهید بیه”.
صبر و متانتش مرا یاد ما رایتُ الا جمیلا گفتن حضرت زینب سلام الله علیها انداخت. راه زینب هنوز ادامه دارد.
رفتند داخل برای وداع آخر…
بیرون که آمدند خواهر کوچکتر با خودش زمزمه می‌کرد: “برار سیقه او صورت خینیت بام، سیقه او سر خینیت بام.”
آخرین حرف هایی که بین‌شان رد و بدل شده بود را با صدای بلند مرور می‌کرد: ” رتی شیفت؛ گوتی باید روم کمک براریام. رفیقیام تنیان. خوشالت فدای امام حسین بی”
خبر رسید که ابوذر مرادی شهید شده است‌. ابوذر از بچه های امام حسینی شهر بود. با او ارتباط چندانی نداشتم؛ اما زیر بیرق امام حسین علیه السلام با هم سینه زده بودیم. نخ تسبیح بین ما و شهدا امام حسین علیه السلام بود. ناراحت بودم که چرا بیشتر با ابوذر رفاقت نداشتم. به بچه‌ها نگاه کردم؛ محبتم به آنها صد برابر شده بود. حالا قدرشان را بیشتر می‌دانستم.
خونم به جوش آمده بود؛ از خدا خواستم کمک کند بتوانیم انتقام برادرهایمان را بگیریم.
به همراه دوستم به سمت خانه راه افتادم. غسل شهادت کردم. به پیراهن مشکی که جلوی دستم بود، خیره شدم. از پوشیدنش منصرف شدم. به خودم تلنگر زدم: “وقت عزاداری نیست؛ برای شهید که نباید سیاه پوشید.”
صبح روز تشییع رفتم گلزار. هوا گرم بود. جمعیت زیادی آمده بود. به همراه چند نفر از رفقا خادم ایستگاه صلواتی شدیم. باید هر کاری ازم برمی‌آمد برای شهدا انجام می‌دادم؛ و لو اینکه یک لیوان آب یا شربت دست زائرین‌شان بدهم.
کامیون حامل پیکر شهدا رسید. جمعیت به سمت کامیون رفتند؛ پیر و جوان، زن و مرد، با حجاب و کم حجاب همه به یک سمت می‌رفتند؛ به سمت شهدا! چشم‌ها می‌بارید. مشت‌ها گره کرده بود و صدای مرگ بر اسرائیل در فضا پیچیده بود. محکم‌تر و بغض آلودتر از تمام شعارهای مرگ بر اسرائیلی که حتی در روز قدس شنیده بودم.
بر پیکر پاک شهدا نماز خوانده شد.
به سمت قطعه شهدای دهه کرامت راه افتادم. از شهدا ثبات قدم در این مسیر را می‌خواستم. “کمک کنید که پاهام نلرزن، کمک کنید تو راه شما بمونم. ”
جمعیت کم کم پراکنده شدند. رفتم سمت مدفن شهدا دور تا دور مزارها داربست بسته بودند. دور مزار خاکی هر شهیدی خانواده‌ای نشسته بود برای آخرین وداع!
طلب دعا می‌کردم از شهدایی که “احیاءٌُ عند ربهم” بودند.
مردم به دور مزارشان طواف می‌کردند. برخی قرآن‌های کوچک در دست، یاسین می‌خواندند و برخی زیر لب فاتحه‌ای قرائت می‌کردند. برخی هم یک گوشه ایستاده بودند و نظاره‌گر مزار‌هایی بودند که حالا زیارتگاه عاشقان جنگ با اسرائیل شده بودند.
به سمت ماشین به راه افتادم یکی از رفقایم را دیدم، دستش را به گردنم انداخت و شروع کرد به گریه: “چرا من شهید نشدم.”
به او روحیه دادم و برای اینکه حالش خوب شود با خنده گفتم: “اگر تو هم بصیرت داشتی شهید میشدی.” لبخندی زد.
گفت: “اینا برادرای منن. هر روز اونا رو میدیدم. دلم تنگ شده براشون. کاش زودتر بهشون ملحق شم”.
گفتم: “ما با اوناییم، اونام هوای ما رو دارند. تا وقتی بهشون ملحق بشیم.”

” مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ رِجَالࣱ صَدَقُواْ مَا عَٰهَدُواْ ٱللَّهَ عَلَيۡهِۖ فَمِنۡهُم مَّن قَضَىٰ نَحۡبَهُۥ وَمِنۡهُم مَّن يَنتَظِرُۖ وَمَا بّدّلوا تّبدیلا”

🔹هارون مکی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا