راوی ماه

 

حس خوبی بود وقتی دیدم شهدای سپاه، ارتش و فراجا را در کنار هم به خاک سپرده‌ بودند. کافی بود کمی دقت کنی تا ببینی شهدا با این اتفاق، باز درسی برای ما داشتند. درس هم‌بستگی و وحدت تا پای جان و شهادت. آن‌ها یک هدف حقیقی داشتند که این‌طور گرم و صمیمی، بی‌آلایش و پر از صفای وجود در کنار هم آرمیدند‌ تا به ما همدلی را یاد بدهند.
مراسم شهید سرتیپ دوم فراجا مسعود حسنوند را می‌گویم.
کسی که خوب باشد، حتی اگر در این دنیا حضور‌ نداشته باشد خوبی را به دیگران انتقال‌ می‌دهد؛ حتی آن موقع که گل‌های روی مزارش‌ زیاد شدند و به اطرافیانش‌ فهماند که آن‌ها را به شهدای دیگر تقدیم‌ کنند. و چه قشنگ شهید با گل‌های زیبا‌ به دیدار شهدای دیگر رفت.
همیشه گفتم و باز می‌گویم تا خوب نباشی خدا گلچینت‌ نمی‌کند! تا آرزوی‌ قرب‌ به خداوند‌ نداشته‌ باشی به خدا نزدیک نخواهی شد! و من‌ با گوش‌های خودم‌ حسن اخلاق‌ شهدای ولایت را از اطرافیانشان شنیدم‌.
سنگ‌های روی شهید را یکی‌ یکی گذاشتند. نمی‌دانم چه نیازی‌ است این همه‌ سنگ بر روی‌ پیکر کسی بگذارند که دیگر نمی‌تواند بلند شود! هیچ وقت این را دوست نداشتم. وقتی آن‌همه خاک را با آب، گل‌ کردند‌ و با بیل، هم‌ می‌زدند حس خوبی‌ نداشتم. اما روال همین بود.
گرد و خاک‌ سر تا پایم‌ را گرفت. حتی توی صورتم‌ نشست؛ اما نه خودم‌ را تکاندم و نه جلوی دهان و بینی‌ام‌ را گرفتم. مقداری از گرد وجودمان‌ بود دیگر چه عیبی داشت کمی از آن را تنفس‌ می‌کردیم. دیر یا زود باید به آن برمی‌گشتیم. یکی دیرتر‌ یکی زودتر.
راستی،
کاش این تفاوت‌ها از بین برود!
کاش دیدمان‌ را مثل شهدا‌ خوب‌ و خدایی و ملکوتی کنیم. کاش فراجا و سپاه و ارتش برایمان‌ تفاوت‌ نکند.
کاش مثل دیروز‌ که تا چشم کار می‌کرد جمعیت‌ می‌دیدی امروزم‌ همین‌طور بود. کاش مثل شهدا که هر کدام‌ در هر لباسی و در هر گوشه‌ای از وطن حراست کردند و برایشان تفاوت‌ نکرد و حالا کنار هم خوابیدند‌، برای ما هم تفاوتی‌ نداشت و برای‌ همه به یک اندازه‌ حضور پیدا‌ می‌کردیم.
مگر خدا نمی‌گوید انسان‌ها در هیچ چیز به‌هم برتری ندارند مگر به تقوا!
کاش کمی دلمان را صاف کنیم. گرد آینه عقیده‌مان را پاک کنیم. شاید دنیا قشنگ‌تر شد.

 

نسرین دالوند

 

۲۹خرداد۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا