راوی ماه

پلک دلم می‌پرد نشانه‌ی چیست؟

 

دکتر چند روز پیش (دوشنبه ۱۹ خرداد) با من تماس گرفت که فایل کتابش را باید به فرمت دانشگاه دربیاورد و برایشان ارسال کند. پرسید که می‌توانم به او کمک کنم؟ گفتم فایل و فرمت را برایم بفرستید که ببینم. پرسیدم تا کی فرصت دارید؛ گفت تا آخر هفته.
چند روزی‌ست که درگیر هماهنگی جشن‌های مردمی غدیر در سطح استان هستیم؛ از دُمرود افرینه و روستای رباط نمکی و محلات کوچک و بزرگ تا جشن‌ خیابانی ۳ کیلومتری خرم‌آباد.
از طرفی خانواده که هر سال اطعام روز غدیر را دارند تصمیم گرفته‌اند که مهمانی را در منزل تدارک ببینند؛ برای جمعه شب مهمانان دعوت شده‌اند.
همین مشغله‌ها باعث شد که پنجشنبه، شبِ قبل از مهمانی پشت لپ‌تاپ بشینم و به قولی که به دکتر داده‌ام عمل کنم. سریع لپ‌تاپ را آوردم و کار را شروع کردم وقتی که تمام شد ساعت ۳:۲۰ دقیقه‌ی بامداد بود. گوشی به دست شدم و فایل را برای دکتر فرستادم. خواب نداشتم شروع به چرخیدن در مجازی به ویژه ایتا کردم. خبرهایی بود از صدای انفجار شدید در تهران…
فعلا معلوم نبود منشاء انفجار چیست! با دیدن این خبرها دیگر نتوانستم بخوابم. به اسکرول کردن مجازی ادامه دادم. کم کم خبرها بالا گرفت از حمله‌ی رژیم صهیونیستی به ایران و شدت حملات و احتمال شهادت فرماندهان و …
دل توی دلم نبود. متعجب بودم از این حمله‌ی راحت و نفوذ به قلب تهران و منازل و پادگان‌های نظامی! همش با خودم می‌گفتم مگه میشه؟ چرا دفاعی نداریم؟ چی شد که اینطور شد؟ و …
حملات پشت سر هم و خبرهای منفی در پی هم توانم را گرفته بودند. ساعت را نگاه کردم ساعت حوالی ۶ صبح بود؛ خسته بودم باید می‌خوابیدم تا انرژی بگیرم برای فردا که کلی کار بود…
ساعت نه‌وربع بیدار شدم. اولین کار رفتم سر وقت گوشی و کانال‌های خبری… احتمال شهادت فرماندهان بالا بود و برخی کانال‌ها آن را تایید کرده بودند! از سردار سلامی تا باقری و حاجی‌زاده و… انگار قرار است پلن دشمن برای حزب الله لبنان در ایران تکرار شود! ایران همچنان در شوک حمله است. انگار هیچ توان نظامی در دفاع از خود نداریم! هرچقدر گفته بودیم دوران بزن در رو نیست، بزنید می‌خورید انگار همه‌اش حرف بود! حس عجیبی از ابهام داشتم انگار در حالت خلاء بودم…
شب کلی مهمان داشتیم باید به مادرم کمک می‌کردم…
حوالی ظهر بود که ساناز تماس گرفت و گفت که بعد از نماز جمعه راهپیمایی‌ست در محکومیت حملات اسرائیل؛ میای بریم؟ گفتم می‌آیم.
حس عجیبی داشتم. از ته دل شعار می‌دادم. هوا خیلی گرم بود اما همه به مسیر ادامه می‌دادیم. در مسیر ماشین مشکوکی را دیدم. به ساناز گفتم اون ماشینو ببین خیلی مشکوکه!
جلو رفتیم و پلاک ماشین را برداشتیم و کنارشان ایستادیم! تا راهپیمایی تمام شد.
به خانه برگشتم رفتم کمک مادر. همزمان خبرها را چک می‌کردم. مطلع شدم پادگان امام علی (ع) خرم‌آباد مورد حمله قرار گرفته و شهید و مجروح زیادی داشته است.
باباحاجی زنگ زد که بروم سراغ‌شان. خانه‌ی‌شان نزدیک بیمارستان عشایر است. در مسیر دیدم بیمارستان غوغاست؛ خانواده‌ی شهدا و مجروحین آنجا آمده‌اند که از حال فرزند، همسر یا برادرشان باخبر بشوند. توی دلم گفتم خدا بهتون صبر بده داغ عزیز سخته!
شب مهمان‌ها کم کم آمدند. همه ناراحت بودند از حمله‌ی دشمن! فرحناز، دختر عمویم گرفته بود؛ احتمالا بخاطر آماده‌باش نیروهای نظامی و بی‌خبری‌اش از حمید بود.
خانواده‌ی دایی علی دیرتر آمدند. خبر دادند که ۳ نفر از بستگان دامادشان در پادگان امام علی (ع) شهید شده‌اند. برای عرض تسلیت می‌روند بعد می‌آیند.
مهمانی تمام شده بود. شب همچنان داشتم خبرها را چک می‌کردم. اسامی بعضی از شهدای پادگان بیرون آمده بود. اسم آشنا ندیدم. در گروه دوستانه در حال صحبت با ساناز و معصومه بودم. ساناز گفت بخوابید؛ ما باید توان داشته باشیم و آماده باشیم. آنجا بود که گفتم حس عجیبی دارم؛ احساس می‌کنم اگه بخوابم با خبر خیلی بدی بیدار میشم؛ برای همین ترجیحم اینه که نخوابم!
بعد از چند روز خوب نخوابی، ساعت ۴ و ۵ صبح بود که خوابیدم. مادرم ساعت هشت‌و‌نیم صبح بیدارم کرد. همانطور که گفته بودم با یک خبر بد! خبر شهادت حمید؛ پسر عمویم…

 

🔹اکرم عباسی
31خرداد۱۴۰۴
#شهیدحمیدعباسی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا