راوی ماه

می‌رویم گلزار شهدا.
نمی‌دانم چطور می‌شود که می‌رویم سمت غسالخانه؛ همان‌جایی که در جنگ ۱۲ روزه، آخرین محل وداع با رفقای شهیدمان بود.
آمبولانس نظامی را جلوی غسالخانه می‌بینیم. یکی از دوستان می‌گوید: «ای بابا! مثل اینکه شهید امروز صبح نیروانتظامی را آورده‌اند!»
از ماشین پیاده می‌شویم. با کادر نیروی انتظامی سلام و علیک می‌کنیم. کمک می‌دهیم و پیکر مطهر شهید #موسی_آقایی را از آمبولانس منتقل می‌کنیم.
متوجه می‌شویم برنامه خاصی برای غسل و کفن پیکر شهید ندارند.
به سرهنگی که آنجاست می‌گویم اگر تمایل داشته باشند در تغسیل و کفن و تشییع کمک می‌دهیم.

کادر غسالخانه می‌شناسندمان. حال و احوال گرمی می‌کنند و می‌گویند: «بعضی از تابوت‌هایی که برای شهدا ساختید هنوز هم هست. از آنها می‌توان استفاده کرد‌.»
با دیدن تابوت‌ها، پرتاب می‌شوم به میانه جنگ؛ شب چهارم.
صبحش، اولین مراسم تشییع شهدا بود و ما از نُه شب تا هفت صبح مشغول تابوت‌آرایی شهدا بودیم.

تشنه‌ام می‌شود. می‌روم سمت آبسردکن و کمی آب می‌خورم. طبق عادتی که دارم دستی به ریش‌هایم می‌کشم.
یکی از دوستان با دست به سرش می‌کوبد و بعد از گفتن «آخ»ی می‌گوید:
«علیرضا سبزی‌پور روزهای اول آمد همین‌ جا. آب خورد و دستی به ریش‌هایش کشید و گفت: “بچه‌ها دعا کنید منم شهید بشم.” خندیدیم و گفتیم: “پسر اجازه بده دو سال از استخدامت بگذرد، بعد دعای شهادت کن.” اما مثل اینکه دعایش گرفت.»

حالا دعا می‌کنم بازهم خدا روزی‌ام کند و بتوانم کمک کنم به تشییع شهدا؛ به تابوت‌آرایی شهدا؛ به…

🔹امیرمهدی جعفری

۲۳بهمن۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا