۲۲بهمن امسال متفاوت بود؛ خیلی متفاوت، خیلی پرشور. با حضور فنچ و فندقهایی که در کالسکهها بودند و پرچم ایران در دستشان.
وقتی رسیدم میدان شهدا، چند ثانیهای میشد که جمعیت حرکت کرده بود. مردم از شهدای غربی و شرقی و چهارراه بانک، همچنان خودشان را به انتهای جمعیت میرساندند. انتهای جمعیت دور میدان شهدا بود و ابتدای آن از جلوی دادگستری هم گذشته بود؛ همچون رودی خروشان.
دوستم را نزدیک میدان شهدا پیدا کردم و به سرعت خودمان را رساندیم میانهی جمعیت.
امسال دل و دماغ عکاسی نداشتم. خیلی وقت است که هر سوژهای ترغیبم نمیکند به زدن دکمه شاتر. البته شب قبلش هم دوربین عکاسیام را گم کرده بودم. پس ترجیح دادم با رفیقم هم کلام شوم و از مسیر لذت ببرم.
معتقدم ثبت هر عکس، نوشتن هر متن، یا خلق هر اثری، در هر قالبی، رزقی است که شامل شخص میشود. برای همین راضی هستم به رضای خدا. اگر هم چیزی برای عکاسی یا نوشتن پیدا نمیکردم، ناراحت نمیشدم.
از پارک صخرهای گذشتیم و به پل انقلاب رسیدیم. هوا خوب بود؛ خنک و مطبوع. به رفیقم گفتم: دکتر چقدر هوا خوبه! بنظرم این مردم لایق این آب و هوا هستن.
تأیید کرد.
داشتیم به انتهای پل نزدیک میشدیم. احساس کردم، در سمت چپ پل چیزی تکان میخورد؛ جایی خارج از میدان دید. سر چرخاندم و با دقت نگاه کردم. در میان ساختمانهای سمت چپ پل، دو دست به سختی از داخل پنجره بیرون آمده و یک عکس را بالا گرفته بودند. دستها راحت نبودند. احساس کردم زیر پای صاحبش لق باشد. به کناره پل نزدیکتر شدم تا با دقت بیشتری ببینم.
دو دستی که تعادل نداشتند، سعی میکردند تصویری از سردار سلیمانی را بیرون از پنجره نگهدارند.
نمیدانم چرا این دستها میان جمعیت نبودند! نمیدانم اگر در جمعیت بودند، باز تصویر سردار سلیمانی را در دست میگرفتند، یا پرچم ایران را! دستها مرد بودند یا زن! بعید میدانم صاحب دستها پیر بوده باشند.
در این دنیا، نمیدانمها زیادند و ما غرق در نمیدانمها. این هم مثل بقیه.
سردرد و حالت تهوع و بازودرد، ناشی از واکسن دیروز، راهپیمایی را برایم سخت کرده بود؛ اما لذت میبردم از بودن کنار همشهریهایم؛ از اینکه میدیدم نسل آینده که در گهوارهاند، به ما بزرگترها افتخارِ دیدار و همراهی دادهاند. فنچ و فندقها را میگویم.
🔹حسن احمدوند
۲۲بهمن۱۴۰۴