راوی ماه

قدم‌هایی که به ضریح می‌رسید و دلی که به سنگی گره می‌خورد

 

از صحن جمهوری وارد شدم؛ نیمه‌شب بود و حرم آرام‌تر از همیشه. ضریح امام رئوف از چند قدمی می‌درخشید؛ انگار چراغی که راه را نشان می‌دهد. جمعیت آن‌قدر نبود که مانع رسیدن به ضریح شود. قدم به قدم جلو رفتم و دلم را به کنگره‌های نقره‌ای‌اش گره زدم؛ گره‌ای که هر بار محکم‌تر می‌شد.

چشمم ناگهان به سمت چپ افتاد؛ محوطه‌ای خلوت، آشنا، ساکت. می‌دانستم آنجا کجاست. آرام به سمت دیوار رفتم و کنار سنگ‌ها نشستم. سلامی دادم، فاتحه‌ای خواندم و دستم را روی سنگی کشیدم که با خطی خوش، رویش نوشته بود: «شهید سید ابراهیم رئیسی».

یک ماه بیشتر نگذشته بود از شبی که در خلوتی غیرمتعارف، همین‌جا نشستم و اشک ریختم. حالا دوباره امام رضا مرا دعوت کرده بود؛ این‌بار هم به بهانه اجلاسیه ملی شهدای غریب در اسارت. کنار مزار مردی نشسته بودم که از بنیان‌گذاران همین کنگره بود؛ کسی که سال ۱۴۰۱ نخستین جرقه این مسیر را زد. قرار بود سخنران ویژه اجلاسیه باشد، اما تقدیر او را پیش همان شهیدانی برد که عمری برایشان کار کرد.

اجلاسیه برگزار شد؛ با جای خالی او و با تکه‌هایی از سخنانش درباره شهدای غریب. و خدا را شکر که زحمات سه‌ساله‌مان مورد رضایت حضرت آقا قرار گرفت؛ آن‌گاه که نماینده ولی‌فقیه پیام ایشان را خواند: «دست‌اندرکاران این اجتماع، موضوع را درست تشخیص داده‌اند و صادقانه عمل کرده‌اند.» همین جمله، خستگی چندسال کار شبانه روزی را از تنمان بیرون کشید و عزممان را برای ادامه مسیر محکم‌تر کرد.

شهدای غریب، همان‌ها که در تاریکی سلول‌ها، با استقامتشان دشمن را شکست دادند و امنیت امروزمان را ساختند. یک ماه پیش، وقتی آن صحنه‌های دلخراش را دیدیم و امنیت برای لحظه‌ای لرزید، مردانگی این شهیدان بیشتر از همیشه آشکار شد. حالا که آرامش برگشته، نباید فراموش کنیم چه کسانی رفتند تا ما بمانیم.

اشک‌هایم صورتم را پوشانده بود. با دست پاکشان می‌کردم و انگشتان خیس از اشکم را روی کلمه قرمز «شهید» می‌کشیدم. زیر لب می‌گفتم: چه واژه زیبایی‌ست؛ چقدر برازنده نامت است، سید ابراهیم رئیسی. در جوار امام رئوف و در کنار شهدای غریب آرام بخواب؛ آنان که مریدت بودند، تا ابد می‌دانند چه کسی را از دست دادند.

این سفر هم به پایان رسید؛ پایان اجلاسیه شهدای غریب، اما پایانی شبیه آغاز بود. باید مصمم‌تر و محکم‌تر قدم برداریم برای کشف حقیقت‌هایی که در غبار زمان پنهان شده‌اند؛ برای رساندن صدای مظلومیت و دلاورمردی مردان مرد این سرزمین به گوش جهانیان.

کم کم از ضریح دور شدم، قدم به قدم، با امید بازگشت دوباره…

🔹فرحزاد جهانگیری

۲۷بهمن۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا