ماه رمضان بود. انگار مستقیماً از دست کائنات جرعهای عرفان نوشیده بودم. تازه از حج عمره برگشته بودم و شورش هنوز در جان و روحم بود. شب قدر، تازه از مراسم احیا برگشته بودم. «الهی العفو»ها سبکبالم کرده بود. خواستم نمازم قدری عاشقانهتر باشد؛ لباس احرام (روسری سفیدِ کلیپسزده و چادر عربیِ یک دست سفید) را پوشیدم.
حسابی لباسم را آغشته به عطرِ نماز، که حسابی به جانم نشسته بود کردم. آمادهی اوج گرفتن در آسمانِ عبادت بودم. فکر کردم چه بهتر که این اوجگیریِ معنوی را با بیدار کردن پدرم برای نماز اول وقت، کامل کنم.
لامپها همه خاموش؛ فضا آمادهی یک مکاشفهی روحانی؛ با احتیاط به سمت اتاق پدرم رفتم. اما انگار تاریکیِ فضا، حسِ جهتیابیام را مختل کرده بود. خواستم با ظرافت، قدم بردارم که ناگهان، پایم به پایِ پدرم گیر کرد!
تعادل که رفت، دیگر فقط سقوط بود و بس. با دستانی باز، مثل یک فرشتهی سفیدپوشِ در حالِ سقوط، روی زمین پهن شدم.
حال پدرم دیدنی بود. با صدای «آخ» ِبلندی، نیمخیز شد و با چشمانی از حدقه درآمده، ماتِ فرود آمدن شبح سفید و خوشبویی شده بود که بیشباهت به فرشته وحی نبود.
پشت سر هم «بسم الله الرحمن الرحیم» میگفت. انگار داشت با کلمات، دنبالِ هویتم میگشت: «تو کی هستی؟ من کجام؟ چی شده؟»
داشتم از خنده ریسه میرفتم. هول کرده بودم. فقط میتوانستم بگویم: «نماز نماز نماز».
با «نماز نماز» گفتنم بیشتر ترس به جانش نشست. نمیتوانستم سرم را بلند کنم؛ فقط دستش را چنگ زدم و بریده بریده گفتم: «منم… منم بابا! متاسفانه حوری نیستم.»
گفتن ماجرای سقوطِ «حوریِ زمینگیر» شده بود نقل محافل مهمانیهای افطار آن ماه رمضان؛ آنقدر که بعضی شبها، شدت خنده، فرصت افطار را از مهمانها میگرفت.
خودمانیم عباداتِ اوایلِ جوانی، با آن همه هیجان و کمی سر به هوایی، رنگ و بوی دیگری داشت!💚
🔹زهرا مؤمنزاده
۲اسفند۱۴۰۴