راوی ماه

جمعه شب بود.
فکر می‌کردم بیخیال فراخوان امشب شوند؛ اما اشتباه می‌کردم!
علاوه‌بر خیابان‌ها، توی کوچه‌ها هم ریخته بودند. کوچه‌ی ما هم مثل بقیه‌ی کوچه‌ها آشوب بود.
نمی‌دانم از روی کنجکاوی بود یا هیجان، رفتم توی حیاط تا با دقت بیشتری حرف‌هایشان را بشنوم. با صدای انفجار شدیدی از جا پریدم. خورده شیشه‌ها و تکه‌های سنگ از بالای دیوار و لای نرده‌های محافظ اطراف خانه، ریختند داخل حیاط. یکی از شیشه‌ها به دستم خورد و آن را برید. فوری رفتم داخل تا خونش را تمیز کنم و زخمش را ببندم.
صدای شعار دادن‌ها بیشتر شد. انگار جمعیت بیشتری آمدند توی کوچه. صدای پرت کردن سنگ و شعار دادن می‌آمد. بعدش هم صدای تیراندازی. با شنیدن صداها، بیخیال زخم شدم و دویدم سمت پنجره‌ی اتاقم که به کوچه دید دارد.
از حرف‌هایشان معلوم بود آموزش دیده‌اند. یکی از لیدرهایشان مردی بود چهل و پنج‌شش ساله‌. همه را جمع کرد دور خودش و شروع کرد برایشان صحبت کردن: «وِنو هَدَف دارن. ایما چَش بَسته هِسایمه جِلوشو. هَدَفشو یِنا که ایما یه جا جَمع بوییم تا بِیرنِمو. هَرکومشو اوما جِلو وا سنگ یا تیر بَزِنیتِش. حواسِتو بوئه حَتما بوره وِش. باید رِمو سمت خیابونِ انقلاب؛ هدف یِنا انقلابِ بِیریم. حواستو بوعه هان پشت سرمو!»
حرف‌هایش که تمام شد، جمعیت راه افتاد. چند نفرشان ماندند تا با تبرهایشان آسفالت را خُرد کنند. احتمالاً می‌خواستند تکه‌های خرد شده را پرت کنند سمت بسیجی‌ها.
کوچه که خالی از جمعیت شد، یکی از همسایه‌ها همراه خانمش تندی زدند بیرون. رو به خانمش گفت: «سریع آماده شو تا دوباره نیومدن، بریم خونه بابام اینا.»
آنقدر محوِ صداها شده بودم که دست بریده‌ام فراموشم شد؛ وقتی یادش افتادم که خونش بند آمده بود.

🔹رمیصا عالی‌زاده

۱۹ دی ماه ۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا