هشت ماهی گذشته. حالا دیگر سربازی را تمام کردهام.
بخاطر ماه رمضان، صبحش را تا حوالی سه بیدار بودم. و بعد خوابیدم و دوباره نزدیک پنج، بیدار شدم. جمع اخبار و تخلیه اتباع کشورها و بازشدن پناهگاههای اسراییل، میگفت قرار است حمله شود. کانالها را چک کردم، خبری نبود.
ساعت ده با تکانی از سمت همسر چشم باز کردم: «تهران رو زدن.»
اینبار نه بهتزده شدم، نه عصبانی. آماده حمله بودیم، پس غافلگیری در کار نبود.
تجربه، آدم را محکم میکند، پس نه اشک، نه ترس.
شبکه خبر داشت جای خبر، تحلیل میداد بیرون و کانالها هم گمانهزنیهایی از منابع اگاه!
آماده شدم بروم بیرون تا باز واکنش مردم را ببینم.
تقریبا همه چیز مثل قبل بود. جز صف نانواییها، عابربانکها و بعضی فروشگاهها. هرچند مذموم، اما این تشکیل صف هم بخشی از پاسخ طبیعی آدمها به یک چنین وضعیتی است.
حوالی ۱۲ونیم بود که با یک تلفن، نگاهم رفت سمت آسمان: «داریم میزنیم!»
داشتیم میزدیم! نه ۱۲ساعت بعد از حمله و نه بعد از دادن کلی شهید و نه فقط اسراییل را؛
امارات، قطر، بحرین، کویت، اردن.
تجربه آدم را هشیارتر هم میکند؛ پس گیج زدن اهداف نیستیم و صاف میزنیم جایی که باید؛ رادار، ناو، فرودگاه، پایگاههای هوایی.
ملاحظه هم در کار نیست؛ جان در برابر جان.
ساعت هفت و نیم است؛ آمدهام خانه. عصبانیام اما گریهام نمیگیرد. مدرسه زدهاند حرامزادهها. آمار قطعی نیست؛ فعلا ۸۵ دانشآموز شهید!
تجربه قدرت پیشبینی هم میدهد؛ خون مظلوم، ظالم را غرق میکند.
🔹امین ماکیانی
۹اسفند۱۴۰۴