با صدای تلفن مادربزرگ و صحبتهایشان از خواب پریدم. اسرائیل حمله کرده بود و آنها سریع رفتند سمت تلویزیون. من رفتم سمت گوشی. غیرمنتظره نبود؛ احتمال وقوعش میرفت، فقط زمانش نامعلوم بود.
از صبح خوابآلود بودم و میل به خواب داشتم.
نفس عمیقی کشیدم. چشمانم را بستم، اما خوابم نبرد. دوباره باز کردم؛ نور لوستر بود. چشمانم را بستم و صدای قهقهه خنده چند کودک را شنیدم.
چشمانم را باز کردم: «دبستان دخترانه در میناب هدف مستقیم رژیم صهیونیستی قرار گرفت. تاکنون پنج نفر از دانشآموزان به شهادت رسیدهاند.»
چشمانم را بستم. چراغهای ریز به دنبال هم میدویدند. چشمانم را باز کردم: «افزایش شهدای دانشآموز دبستان شجره طیبه میناب؛ ۶۳ دانشآموز شهید شدند.»
چشمانم را بستم. صدای زنگ مدرسه در ذهنم پیچید: «زنگ سوم است بچهها، هنوز خیلی مانده که تعطیل شوید.»
چشمانم بسته ماند. تصورتان میکنم؛ وقتی به زنگ آخر میرسید یا با سرویس به خانه میروید یا مادر یا پدرتان دنبالتان میآیند.
میدوید تا ببینید درست حدس زدید غذایی که مادر برای ناهار پخته؛ شاید هم روزه هستید و منتظر افطار میمانید؛ اما…
صدای اخبار آمد: «هدف قرار دادن اسرائیل، بحرین، قطر، کویت، عربستان، اردن و…» خبر خوش، پایان روز بود.
🔹زهرا زادسری
۹اسفند۱۴۰۴