حدود ساعت یازده شب شایعه شد ایشان را شهید کردهاند. مسخرهها! مگر میشود او بمیرد! او حالا حالاها زنده است. چیزی که در ذهن من است این است که او زنده است و فعلاً ما را تنها نمیگذارد. اگر خدا در رحمتش را باز کند، مطمئناً من زودتر از او خواهم رفت. اگر بیشتر به من لطف کند، اینکه بارها اسمم را در سخنرانیاش بیاورد، مثل آرمان علیوردی، مطمئناً روحم شاد میشود. او همیشه به آینده امید داشته است.
خوابیدم و برای افطار بیدار شدم. بعد از سحر باز خوابم میآمد. خوابیدم و گفتم برای نماز صبح بیدارم کنید. اذان صبح، بیدار شدم. داییام گوشیاش دستش بود و گفت: «رهبر را شهید کردند.» یادم نمیآید واکنش اولم چه بود، اما انگار که باور نکرده باشم رفتم تا نماز صبح را بخوانم؛ آن هم با گریه. نمیدانم قبول شد یا نه.
صدای لرزانم مرا یاد صدای ایشان انداخت، موقعی که داشت بر پیکر حاج قاسم نماز میخواند؛ آنجا که میگفت: «اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا.» واقعاً ما از ایشان جز خوبی نمیدانیم.
حس یتیمی سرگردان را داشتم؛ باید در خیابانها پی یار میگشتم. بیقرار میگشتم. اینبار دیگر فرزند شهید شده بودم.
هماهنگ کردیم بعد از نماز و آماده شدن، برویم میدان ۲۲ بهمن. مردم داشتند میرفتند آنجا. میرفتند.
در راه صدای گریهام بلند میشد و با خود میگفتم: «یعنی من زندهام؟» خیابانها دیگر برایم رنگارنگ نبودند؛ بیروح و بیرنگ بودند. حس دختر شهیدی را داشتم که دارند او را به معراج می برند راه برایم طولانی شده بود.
از ماشین پیاده شدیم. دوستم را دیدم؛ دست انداختم دور گردنش و زار زدم. آخرین باری که آمده بودم میدان ۲۲ بهمن برای راهپیمایی و شاد شدنش بود؛ اما اینبار برای عزایش آمده بودم. بمیرم! از آمدن ملت ایران خوشحال شده بود و بعدش پیام داد.
یعنی الان از میدان بروم، برایمان پیام تشکر برای شرکت در مراسمش را میفرستد!
یکی از خانمهایی را که میشناختم، مثل رسم لرها، چادرش را گره زده بود و دست دو بچهاش را گرفته بود. آنجا همه عزادار بودیم و کسی نبود چادرش را باز کند؛ فقط گاهی همدیگر را دلداری میدادیم.
صدای جیغی شنیدم. رفتم پی صدا. خانمی بود که خودش را روی زمین پهن کرده بود و عکس رهبر را در دست داشت. حال خودم خراب بود، اما باید او را آرام میکردم. گفتم: «پاشو.» بلند نمیشد و هی با عکسش حرف میزد. چند نفر سعی کردند بلندش کنند، نشد؛ حالش بد بود. گفتم: «مثل حضرت زینب باش.»
صداهایی از بالای سرمان آمد. فکر کردم داریم آنها را میزنیم برای انتقام؛ اما گفتند جنگنده بوده. بااینوجود مردم خانه نرفتند؛ شعار «الله اکبر» میدادند. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. ما از جان عزیزتر داشتیم که رفته بود.
بین خانمها سعی میکردیم شعار «لبیک یا مهدی» را زیاد بگوییم. اگرچه عباس رفت و درحالیکه همه امید داشتند زنده بماند، شهید شد، اما حالا حسین داریم و باید از او دفاع کنیم.
«عباس اگر که نیست عدو را ادب کند، زینب که هست.»
زهرا زادسری
۱۰اسفند۱۴۰۴