ظهر بود که یکباره صدای گریه کودکان به سوی آسمان پیچد؛ چون نغمه سوگواری.
بروجرد در دی ماه ۱۳۶۵ وقتی که بمب، بیرحمانه، بر سرِ مدرسه امام حسن مجتبی، جایی که پناه دانشآموزان بود، نشست، به خاک و خون کشیده شد.
۶۸ گل معصوم در آن دم پر کشیدند؛ رویاهایشان در دود و آتش بیصدا سوخت.
تصور کن، کلاسهای درس پر از شوق یادگیری؛ دفترهای تمیز؛ مدادهای نو؛ لبخندهای شیرین. ناگهان انفجار سکوت را شکست و دنیاشان را در سیاهی فرو برد.
کودکانی که تازه یاد گرفته بودند الفبا بنویسند، حالا در آغوش خاک آرام گرفته بودند. مادرانی که در انتظار بازگشت فرزندانشان بودند با چشمانی اشکبار در سوگ عزیزانشان نشستند.
و حالا، سالها بعد…
در میناب دوباره این درد تکرار شد.
اسفند ۱۴۰۴، مدرسه شجره طیبه به خاک و خون کشیده شد. ۱۶۸ گلِ معصوم در آن دم پر کشیدند، آرزوهایشان در دود و آتش بیصدا سوخت.
کودکانی که هنوز نمیدانستند جنگ چیست، حالا در آغوش خاک مدرسه که پناهگاهشان بود، آرام خفتهاند.
بوی دود کلاس خالی، بوی خاک خونین، هر سنگ دیوار، هر پنجره شکسته، قصهای میگوید؛ اینکه «ما بیگناه بودیم، فقط میخواستیم بخندیم».
چشمان مادران که امروز پر از اشکِ بیپایان به سوی آسمان مینگرند، امیدی که دیگر نمیبیند، هر قطره اشک، هر ناله، گواه این درد بیپایان است.
ای تاریخ! چرا این چنین بیزحمانه مینویسی؟ چرا کودکان را به قلم سلاح میسپاری؟ ما فقط میخواهیم که صلح در دل هر کوچه و خیابان به مانند نسیم بهار، دوباره بپیچد؛ تا دیگر، صدای گریه کودکان به سوی آسمان نپیچد؛ چون نغمه سوگواری.
فرحزاد جهانگیری
۱۲اسفند۱۴٠۴