راوی ماه

 

آن روزهایی که با خودم فکر می‌کردم من هم می‌توانم بپرسم خدا کیست، از کجا آمده، اصلا ما کجای این عالمیم و دور سرم کلی علامت سوال می‌چرخید، از این کتاب به آن کتاب می‌رفتم. هرچه لابلای برگ‌های کتاب‌ها بیشتر دنبال خدا می‌گشتم، بیرون از کتاب‌ها بیشتر خدا را می‌دیدم. نمی‌خواهم بگویم خدا توی آن کتاب‌ها نبود؛ نه؛ آن کتاب‌ها خدا را نشانم دادند.
بیش از همه بحث کثرت و وحدت وجود خداوند متعال، دنیا را برایم رنگ خدا زد. یک جوری خدا همه جا بود و هیچ جا نبود، یک جوری همه بود و هیچ چیز، او نبود؛ یک جوری همه‌ی زمان‌ها و ادوار بود و در بند هیچ زمانی نبود. به وجد آمده بودم. آن‌هایی که مثل من خدا را پیدا کرده‌اند می‌فهمند از چه حرف می‌زنم.

چند روزی است همان احوال را دارم، اما این‌بار تکثرِ یک اتصال خدایی را در تک‌تک مردمی که پای آرمان‌های دینی_میهنی‌شان مانده‌اند دارم می‌بینم. تکثر یک شجاعت را؛ تکثر یک استقامت را؛ تکثر رهبری در کالبد تک‌تک این مردم و جریان خون او در شریان‌های حیات یک ملت را.
او تکرار چندین باره‌ی یک اتصال خدایی است در روح جمعی یک ملت که در غیاب جسم او تماماً او شده‌اند و دنیایی را به شگفتی واداشته‌اند. گویی تمام ایستادن‌های تاریخ، ما بوده‌ایم و تمام ایستادن‌های بعد از این ماییم. او در ما تکثیر شده و ما در تمام تاریخ.
من دارم می‌بینم این بزرگ شدن را؛ این رشد و بالیدن را؛ این قد کشیدن و یک سر و گردن از تمام دنیا بالاتر ایستادن را.
این رشد چنان از زمان سبقت گرفته است که سوگمان را به چشم برهم‌زدنی به حماسه کشاند.
«سوگ» از حماسه‌ی ما جا ماند و «امید» دارد قد علم می‌کند.
ما با خوف و رجا زندگی کرده‌ایم؛ درعین‌حال که به خود نهیب می‌زنیم، مغرور نباش که شیطان کوه غرور را برای سقوط تو برافراشته است، اما گوشه‌ی دلمان را به استشمام عطر نرگس در این فضا خوش کرده‌ایم.
ما این روزها داریم به تحقق قریب‌الوقوع آرمان شیرین «دنیای بدون اسرائیل» فکر می‌کنیم.

پ.ن: این صحنه از کودکی‌ام را خوب به یاد دارم، وقتی برای اولین‌بار اسم فلسطین را شنیدم، با خودم گفتم وقتی بزرگ شوم مردم فلسطین به خانه‌هایشان برگشته‌اند. و حالا می‌گویم شاید خدا خواست رویای کودکی‌ام را در عمر دنیایی‌ام دیدم.

🔹زینب کرمی‌نژاد

۱۶اسفند1404

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا