راوی ماه

 

روز ششم شده؛ هر روز قوی‌تر و محکم‌تر از قبل.
این را منِ مادرِ دهه هفتادی می‌گویم؛ منی که دوست دارم وسط میدان باشم و هیچ ترسی برای از دست دادن جانم ندارم.
حالا هم جهاد می‌کنم؛ جهاد نظامی نه؛ جهادِ فرهنگی.
داغ دیده‌ایم؛ حوصله‌ای نیست ولی هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه، باید برای دختر دو و نیم ساله‌ام وقت بگذارم. در آغوشش بگیرم؛ باهم بازی کنیم و نقاشی بکشیم.
نقاشی این روزهای زینب کشیدن پرچم ایران و موشک است؛
البته خط خطی‌هایی که اسمشان را گذاشته پرچم و موشک!

امروز از شهرستان همه اقوام زنگ زدند که جمع کنیم و برویم روستا.
انگار داشتند فحشم می‌دادند!
با هر اصرار، فقط این جمله از ذهنم می‌گذشت: «چرا باید بترسم؟»
ما از جان عزیزتر داشتیم که رفت…

🔹هانیه گودرزی

14اسفند1404

پ.ن: امروز 17اسفند، توی مغازه بودم که بمباران شدیم. موج انفجار خودم و مشتری‌ها را پرت کرد روی زمین. همچنان ایستاده‌ایم و فعلا قرار نیست جایی برویم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا