دلم میخواست در زمان سفر کنم و آینده ایران را ببینم. بدانم چه کسی رهبر میشود و چه تاثیری بر آیندهی ایران خواهد داشت. مثلاً بروم بیست سال جلوتر؛ نشد. یک ماه جلوتر! نه.
دلم میخواست حداقل آیندهی خودم را ببینم.
بعد به خودم هشدار دادم که از توهم، بیرون بیا و یکجوری خودت را سرگرم کن. معلوم است جنگ به سرت زده و دیوانه شدهای!
در همین خیالات بودم که صدای جنگنده آمد و اضطرابم بالا رفت. منتظر صدای انفجار بودم؛ اما صدایی نیامد. عصبی در خیالم بهشان گفتم: «یا بزنید یا برید گم شید!»
برای آرامش و دوری از این فضا، رفتم سراغ ادامهی کتابی که درحال خواندش بودم؛ «خون دلی که لعل شد»؛ خاطراتی از مبارزات سیاسی امام خامنهای، که با این خاطره مواجه شدم:
«در هواپیمایی که مرا به صورت تحتالحفظ به تهران میبرد، به مسائل مختلفی میاندیشیدم: به آیندهی این نهضت اسلامی که بر پا شده؛ به برپاکنندهی نهضت، امام خمینی؛ به پدری که برای ادامهی معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید، بیناییاش را داشت از دست میداد؛ به آیندهای که در انتظار من بود و… . از فکر به این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست، منصرف شدم؛ مجلهای برداشتم و به ورق زدن پرداختم.»
با خواندن این خاطره، اول از چینش خدا متعجب شدم، بعد لبخند به لبم و آرامش به قلبم نشست.
آرام که شدم صدای شهید جواد شاهنظری، موقع شلیک موشک در سرم تکرار شد: «خدایا همهکاره تویی، خدایا همهکاره تویی…»
🔹فاطمه امیری
۱۷اسفند۱۴۰۴