راوی ماه

وقتی زمزمه‌های جنگ زمینی بالا گرفت، پدرم نیش‌خندی زد که بویِ تجربه‌ی سال‌های سخت را می‌داد.
رو به آن‌ها که خط و نشان می‌کشیدند گفت: «ما هشت سال با دستِ خالی مقابل تمام دنیا ایستادیم، شما که عددی نیستید!»
بعد تعریف کرد که چطور با همرزمانِ قدیمی‌اش، بعد جنگ دوازده روزه‌، به کانون بازنشستگان رفته‌اند و فرم اعزام پر کرده‌اند.
گفت آنجا یکی از همرزمانش را دیده؛ مردی که کمتر از یک سال پیش سکته کرده و نیمی از بدنش لمس شده، چشمانش کم‌بیناست و حتی در انجام کارهای روزمره‌اش ناتوان است. با تعجب از او پرسیده: «سید! تو با این حال اینجا چه می‌کنی؟» و سید با نگاهی که هنوز شعله‌های غیرت در آن زبانه می‌کشیده، پاسخ داده: «اگر جنگ شود، چطور می‌توانم در خانه آرام بگیرم؟ درست است جسمم دیگر یاری نمی‌کند، اما هنوز که می‌توانم یک استکان چای دستِ بچه‌های رزمنده بدهم.»

این مرام و غیرتِ تمام‌نشدنیِ شیرمردانِ لُر است؛ مردانی که حتی وقتی قامتشان خمیده می‌شود، زانویِ غیرتشان در برابر هیچ نامردی سست نمی‌شود.

🔹زهرا مومن‌زاده

۱۶اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا