راوی ماه

 

فکر می‌کردم دنیا بعد از رهبر شهیدمان به آخر می‌رسد.
نمی‌توانستم تصور کنم روزی را که او نباشد و من همچنان نفس بکشم.
دست از زندگی کشیده بودم. بچه‌هایم بیمار شده بودند و باید توی خانه می‌ماندم. افطاری آماده می‌کردم و می‌دادم همسرم تا بین اهالی مسجد و همسایه‌ها پخش کند. این، تنها کاری بود که می‌توانستم انجام دهم تا کمی دلم آرام بگیرد.
وسط دعای جوشن کبیر، وقتی خبر انتخاب شدن سید مجتبی خامنه‌ای، به رهبری سوم انقلاب اسلامی را شنیدم، انگار دوباره متولد شدم. اشک‌هایی که یک هفته‌ایست مهمان چشمانم شده بود، باز بر گونه‌هایم غلتید؛ اما انگار منشأ این اشک‌ها جایی به‌جز مصیبت و اندوه و دلتنگی بود. اینبار اشک شوق بود؛ اشک امید و رحمت بی‌پایان خدا.
حالا دیگر آن حس ناامیدی، جایش را به امید داده؛ می‌شود دوباره شروع کرد زندگی را؛ و نفس کشید با یاد رهبر شهید و دعا کرد برای جانشین صالحش.
این روزها با همه‌ی صداها و لرزش‌ها، دوباره روزمرگی‌هایم شروع شده.
برای بچه‌هایم، غذا می‌پزم؛ شب‌ها داستان و قرآن برایشان می‌خوانم؛ خانه را تمییز می‌کنم و مادری را از سر گرفته‌ام.
و دعا می‌کنم برای رزمندگان و مردم کشورم.

🔹مهدیه گودرزی

19اسفند1404

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا