راوی ماه

هفتاد سالی دارد. بعد از ازدواج، از تهران آمده خرم‌آباد و ماندگار شده. همسرش قبل انقلاب، چاپخانه داشته و شبانه اعلامیه‌ چاپ می‌کرده. ساواک دستگیرش می‌کند و آنقدر شکنجه‌اش می‌دهند که دیگر نمی‌توانند صاحب فرزند شوند.
بیست سالی می‌شود همسرش فوت کرده و حالا تنها توی خانه‌ای قدیمی، زندگی می‌کند.
شهر که بمباران شد، رفتیم خانه‌اش. شیشه‌ها را چسب زدیم و شب، کنارش ماندیم تا آرام شود.
تصویر بزرگی از امام، کنار تختش نصب کرده بود. گفت: «در پناهِ امام، آرامش دارم.»

غصه می‌خورم که فرزندی ندارد تا در این شرایط کنارش باشد، اما خودش با همان لهجه تهرانی ‌می‌گوید: «درسته فرزندی ندارم، اما مرتب دستم رو به آسمونه و برای تمام رزمنده‌ها که فرزندای منم هستن، دعا می‌کنم؛ هر روز براشون صدقه می‌دم.» راست می‌گوید؛ عکسشان را که در تلویزیون می‌بیند، مثل اینکه جگرگوشه‌های خودش باشند، قربان صدقه‌شان می‌رود.

همانقدر که او مادر رزمنده‌هاست، همسایه‌ها هم برای او فرزندی می‌کنند. یکی برایش نان تازه می‌‌گیرد؛ یکی سبزی می‌خرد و یکی غذا می‌آورد.

پ.ن: خدا در همه‌ی شرایط حواس بنده‌هایش را دارد. ما هم باید بیشتر هوای هم را داشته باشیم؛ به‌خصوص آن‌ها که تنها زندگی می‌کنند.

زهرا مومن‌زاده

۱۹اسفند۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا