راوی ماه

 

عمو پرویز همسایه ما در کوچه آرمان دوم است. از زمانی که به محله جهانگیرآباد آمده بودم، هر وقت توی کوچه می‌دیدمش سعی می‌کرد اول سلام کند. آدم متین و خوش‌قلبی است. در طول همسایگی، کوچکترین ناراحتی‌ای از ایشان و خانواده‌اش نداشتیم؛ این اقرار همه‌ی همسایگان است که عمو پرویز آدم مهربان و بی‌حاشیه‌‌ی محله است.
ولی چند روزی هست که در کوچه‌مان دیگر خبری از آقا پرویز اسماعیلوند نیست.
ماجرا به روز حمله ناجوانمردانه هواپیماهای اسراییلی به پاسگاه محله جهانگیرآباد خرم‌آباد برمی‌گردد.
همان عصر یکشنبه به اتفاق خانواده در خانه بودیم که صدای وحشتناک ضربات موشک به محله، ما را از جا کند. صداها چنان نزدیک و بلند بود که منتظر پایین آمدن سقف بودیم. آمدم توی هال. شیشه‌های نورگیرهای هال و آشپزخانه ریخته بود و ناگهان گرد و خاک غلیظ با بوی باروت و تکه‌های زیادی از نخاله‌‌های انفجار که اندازه پاره آجرها بود که از بالای نورگیر ریخت توی خانه.
خانواده را بردم گوشه‌ای و خواستم خونسرد باشند. چند تکه پارچه آوردم تا به‌عنوان ماسک ازشان استفاده کنیم و دود انفجار و گرد و غبار خفه‌مان نکند.
رفتم توی کوچه. همه جا گرد و خاک بود. همه پریشان بودند و داشتند از محل دور می‌شدند. داد می‌زدند پاسگاه پشت کوچه را زده‌اند. ده دقیقه بعد، ماشین اورژانس که سر کوچه بود، رفت. همسایه‌ی روبرو‌ی‌مان گفت: «آقا پرویز سر کوچه بوده. پرتابه‌های انفجار از ساختمون پاسگاه، به کتف و سینه و بازوش خورده و زخمی شده. بردنش بیمارستان.»
از احوالات همسایه‌ها پرسیدم؛ بجز آقای اسماعیلوند، برای کسی مشکلی پیش نیامده بود و فقط در و دیوار و ماشین‌ها آسیب‌های جزئی دیده بودند.

چند ساعت بعد از بیمارستان جویای احوال آقا پرویز شدیم؛ متأسفانه به کما رفته بود.
چند ساعت قبل توی کوچه دیده بودمش؛ با همان چهره‌ی خوب و ساده و دوست داشتنی‌‌‌اش. سخت بود باور کنم در این حمله هوایی، محله جهانگیرآباد یک مجروح جنگی در بیمارستان دارد.

چند روز گذشت؛ در شب جمعه‌ای که شب قدر بود، خبر دادند #پرویز_اسماعیلوند به شهدا پیوست.

🔹 بلواسی

22اسفند1404

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا