مادرم، موهایش را که شانه میزد و میبافت، صدای زمزمه مویهاش را میشنیدم. دلش همیشه پر بود از غصه نداشتن پسر!
هنوز ساختمانها قد نکشیده بودند و مخملکوه را میشد یک دل سیر تماشا کرد. شش دختر قد و نیمقد کنار مادر، روی ایوان خانهمان به تماشای رنگینکمان ایستاده بودیم.
از مادرم شنیده بودم قدیمیها دختر را مینشاندند زیر رنگینکمان تا پسر شود؛ اما مانده بودم چرا او با این همه حسرت، برای پسردار شدن یکی از ما را نمیفرستد زیر رنگینکمان و قال قضیه را نمیکند؟!
به یک لحظه، نگاه پر آرزوی مادرم که زیر نازکی حلقه اشکْ به آسمان خیره شده بود، به دلم انداخت بروم زیر رنگینکمان و از خدا بخواهم پسر شوم.
کاپشن آبی بلندم را تن کردم و چکمههای بنفش لاستیکیام را پوشیدم و دویدم سمت مخملکوه. هرچه میدویدم زمین خیستر میشد و رنگینکمان دورتر!
خیس باران شده بودم. پاهای کوچکم تاب دویدن نداشت و خیلی مانده بود تا رسیدن. سوز سرما توی سینهام نشسته بود. توی آن سیلاب کوچهها جای نشستن نبود. دست از زانوهایم گرفتم؛ مثل رکوع کردن یک قلب پر آرزو، تا نفسی تازه کنم. سرم را بلند کردم، فاصلهام را تا رنگین کمان ببینم؛ اما هیچچیز جز ابر و آسمان مهآلود پیدا نبود!
از آن روز که رنگینکمان به دویدنهایم اعتنا نکرد و منتظرم نماند، مادرم آرزو به دل چشم از دنیا بست، فهمیدم زندگی درست مثل یک روز بارانی و مهآلود است که گاهی آفتابش به تماشای جلوه رنگینکمان مینشیند و بیاعتنا از تقلای نفسهایم میگذرد.
🔹سمانه قاسمی منش
۱۵بهمن۱۴۰۴
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah