راوی ماه

 

 

سحر روز یکشنبه حوالی ساعت چهار، تلخ‌ترین خبر عمرم را شنیدم. هوز صحتش معلوم نبود؛ گفتند اذان صبح اعلام رسمی می‌شود.
تا اذان بگوید، هزاربار مردم و زنده شدم. گریه امانم نمی‌داد. صدای لرزش دندان‌هایم هر ثانیه بیشتر می‌شد.
یک دقیقه مانده تا اذان!
با ذکر یا زینب صدای تلویزیون را زیاد کردم؛ اعلام شد خبری که قلبم را تا ابد داغدار کرد و سوزاند.

آنقدر گریه کردم که زینب با ترس بیدار شد و دیگر خوابش نبرد.
هفت‌ونیم از خانه بیرون زدم. چشم‌ها همه قرمز بود. هیچ‌کس حرف نمی‌زد؛ فقط در آغوش هم گریه می‌کردند.
پیرزنی وسط جمعیت با شیون و مویه‌خوانی میدان‌داری می‌کرد.
ساعت ۱۲ برگشتم خانه و بعدازظهر همراه زینب رفتیم راهپیمایی.
همه یک درد و یک هدف داشتیم.

دوشنبه شده.
امروز هم مغازه نمی‌روم. آدمی که پدرش مرده، دست و دلش به کار نمی‌رود. فعلا وقت میدان‌داری و کار فرهنگی است؛ حتی اگر سیاهی لشکر باشم.

بعدازظهر دوشنبه، باز همراه زینب راه افتادیم سمت میدون کیو.
جمعیت بیشتر از روز قبل شده.
موکب‌ها هم دارند یکی‌یکی بر پا می‌شوند.

از رهگذرها فردی با سر و وضعی خاص، گفت: «شما خیلی عجیبید. به کجا وصلید و چقدر می‌گیرید که اومدین؟»

با لبخند در جوابش گفتم: «آره عجیبیم؛ وسط جنگ با بچم به خونخواهی و انتقام پدر اومدیم؛ اومدیم برای دفاع از وطن. میدونی که ما ملت شهادتیم؛ ما ملت امام حسینیم.»

🔹هانیه گودرزی

۱۱اسفند۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا