راوی ماه

 

آدم‌هایی که توی هر تاریخ و مناسبتی یا با دیدن و فکر کردن به هر چیزی، یادشان بیفتی زیاد نیستند. اینطور وقت‌ها اگر طرف زنده باشد، لبخند می‌زنی و اگر رفته باشد، دلت می‌گیرد و چشمت تر می‌شود.
آقا از همین آدم‌هاست؛ (باید می‌نوشتم بود؛ اما دستم نمی‌رود؛ بل احیاهم هم نمی‌گذارد.)
فردا روز درختکاری است و آقا سالی نبود که درختی غرس نکند. چند وقتِ دیگر هم عید فطر است و صحنه‌های نمازهای آقا و قنوت‌هایش از الان آمده جلوی چشممان. بعدش سال تحویل و پیام تبریک و نام‌گذاری سال. بعد مشهد و سخنرانی توی حرم.
نمایشگاه کتاب و دیدارهای غیررسمی؛ و تا صبح می‌شود نوشت از چیزهای مختلفی که آدم را یاد آقا می‌اندازد؛ و از چیزهایی که یاد آقا بهشان اصالت و اهمیت بخشیده بود.
مثلا همین دیشب، نیمه ماه مبارک بود و میلاد امام حسن. این وقت سال توی بیت همیشه بساط شعر و شاعری به پا بود. و شاعرها انگار کل سال را شعر می‌گفتند که مثل دیشبی بروند توی آن حسینیه‌ی خوش حس و حال، بنشینند روبروی آقا و شعر بخوانند.
دیشب اما آقا نبود که بیاید و بنشیند روی صندلی ساده‌اش و شاعرها به احترامش بلند شوند و شعاری بدهند و یکی‌یکی شعرشان را بخوانند؛ بعد آقا برای هر بیتِ شعرهای خوب، یک احسنت بگوید و از بعضی‌ها چندتایی هم غلط وزنی و محتوایی بگیرد؛ آنوقت رو کند به پیرمردی که بعد از شانزده‌هفده سال دوباره نوبت شعرخوانی‌اش شده و انگار که بخواهد حالی‌اش کند به یادت بوده‌ام، بگوید آن شعری که آن سال خواندید را یادم هست؛ و شروع کند به خواندنش. بعدتر مایی که فیلمش را توی گوشی‌ها می‌بینیم دهان باز کنیم به تعجب، از حافظه عجیب و غریب آقا.
آه.
دیشب آقا نبود، ولی به قول یکی از شاعرها حالا آقا ناظرتر و حاضرتر است؛ شهید است دیگر! برای همین توی حوزه هنری، شب شعر برپا کرده بودند تا شاعرها بیایند و این‌بار نه برای آقا، که از آقا بخوانند.
شاعرها آمدند. اذان گفت. اول نمازی خواندند و بعد افطار کردند. و باز آه. این نمازها قبلا پشت‌سر آقا خوانده می‌شد و این افطارها کنارشان باز.
یک صندلی ساده، صدر مجلس، و عکسی و عبایی و چفیه‌ای رویش؛ از آن چفیه‌های سفیدی که اگر می‌رفت روی شانه آقا، می‌شد تبرکی که برای گرفتنش سر و دست بشکنند. پارچه‌ای مشکی روی سن، شمع‌های کوچک روشن‌شده و گل‌های سرخ پرپر شده.
شاعرها صندلی‌های کنار صندلی آقا را پر کردند.
برنامه شروع شد.

«مردی از آسمان ما پر زد
بر تنش رخت ساده‌ی خورشید
مردی از جنس قله و دریا
مردی از خانواده‌ی خورشید»

اولین شعر با این ابیات شروع شد. شاعرش از دیدار با آقا گفت و از کتاب خودش که تقدیمشان کرده بود.

بعدی‌ها هم شروع کردند به خواندن.
اکثرا حماسی خواندند. غم توی شعرها بود، ولی سوگ نه. و به قول مجری این‌ها جنسشان فرق می‌کند؛ غمِ زنده‌کننده.

«خاک تو هرگز دست نااهلی نمی‌افتد
یک‌ ذره‌اش، یک ذره حتی قدر یک ارزن»

شاعرش از انگشتری گفت که با واسطه از آقا به او یادگاری رسیده بود؛ بعد توی یکی از همین مراسم‌ها رفته و انگشتر را تقدیم آقا کرده که «آقا همه از شما انگشتر می‌خواهند؛ من انگشترتان را می‌خواهم به خودتان هدیه کنم» و آقا تشکری کرده و تشکر آقا چقدر به جان شاعر نشسته‌. مثل شعرش که به جان ما نشست.
می‌خواست یک رباعی هم بخواند که یادش رفت.
چه اتفاق آشنایی؛
غافل دادیم دل به دستت
ما را یاد و تو را فراموش.

🔹امین ماکیانی

۱۴اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا