راوی ماه

از شهادت آقا تا ماندن پای کار انقلاب

 

باز هم پای میز مذاکره، به خاکمان تجاوز کرد.

ساعت چهارونیم صبح بود. برای سحری بیدار شدم. رفتم تو آشپزخونه، خواهرم با هندزفری رادیو گوش ‌می‌داد تا مادرم بیدار نشود.

هنوز لقمه دوم را قورت نداده بودم که خواهرم گفت: «صدای قرآن میاد!»
گفتم: «نه بابا صدای قرآن کجا بود، بخور چند دقیقه دیگه اذانه.» فکر کردم منظورش صدای قرآن از داخل کوچه یا خیابان است.

چند ثانیه بعد زد توی سر خودش و گفت: «آقا شهید شد!»
باورم نکردن. اشک خواهرم سرازیر شد و گفت: «بخدا اخبار داره میگه آقا شهید شد.»
با ناباوری خودم را به زور کشاندم داخل اتاق و گوشی را چک کردم. کاش چشمانم کور می‌شد و این خبر را نمی‌دیدم.

اشک‌هایم بند نمی‌آمد. ساکت و بی‌صدا مجبور بودم گریه کنم و توی دلم زار بزنم.

هفت صبح، زدم بیرون و به سمت میدان کیو راهی شدم.

خیلی‌ها را دیدم؛ هرکسی به طریقی عزاداری می‌کرد و با آقای خودش حرف می‌زد.

صحنه ها دردناک بود؛ ضجه‌های زن و مرد، گریه‌ها، توی سر زدن‌ها، سینه زدن زن‌ها و مویه سردادن‌ها.

بعد از مراسم باید جایی می‌رفتم. بچه‌ها یکی یکی آمدند و دورهم جمع شدیم.
همه بهت زده و پر از بغض بودیم. نگاهم به تصویر خندان آقا روی دیوار اتاق جلسات افتاد. بغضم دوبار ترکید و اشکای بی‌امان…

تلفنم مدام زنگ می‌خورد و ناچار بودم جواب بدهم. برادرزاده‌ام بود؛ با صدای گرفته گفت: «عمه زود خودتو برسون عزیز سکته کرد.»

نفهمیدم چطور از دوستان خداحافظی کردم و به سمت خانه دویدم. بین راه به خواهرم زنگ زدم؛ گفت: «مامان تلویزیون رو به عادت همیشگی روشن میکنه که متوجه شهادت آقا میشه و همون‌جا قلبش می‌گیره.»

تا برسم خانه، ۱۱۵ رسیده بود و مادرم را به بیمارستان انتقال دادند. سکته کرده بود.

داغ آقا از یکطرف، سکته مادرم از طرف دیگر. درماندگی پدرم پشت در آی‌سی‌یو و من که فقط منگ و مات مونده بودم که چه‌کار کنم.

دیروز و دیشب را در بیمارستان به‌سر بردم. صبح که شد، سیل تماس‌ها بود که به گوشی‌ام سرازیر شد. از ارگان‌های مختلف، خبرگزاری‌ها، روابط عمومی‌ها، افراد حقیقی که اطلاعات شهدای جدید رو می‌خو‌استند، گاهی هماهنگی برای برنامه‌های تشییع شهدا.

ساعت حدود نه صبح بود؛ دیدم نمی‌شود دست روی دست، پشت در آی‌سی‌یو بنشینم. قلبم پر از درد بود به‌خاطر شهادت آقا و وضعیت مادرم؛ ولی انگار زمان نشستن نبود. سفارش‌های لازم را به خواهرم کردم و خودم راهی محل کارم شدم. کار را از سر گرفتم. هماهنگی‌ها، اطلاع‌رسانی، نوشتن خبر و هر کار دیگر.

با خودم گفتم داغ سنگین است؛ درد بزرگ است؛ ولی باید سر پا بود تا دشمن شادکن نشویم.

🔹فرحزاد جهانگیری

۱٠اسفند۱۴٠۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا