صبح آنقدر درگیر انتخاب روسری بودم که گوشیم را چک نکردم؛ آخرش هم از انتخابم راضی نبودم.
در مسیر، مردم به طور مشکوکی از مسائل سیاسی صحبت میکردند که با توجه به اوضاع مذاکرات، بنظرم طبیعی آمد.
به محل قرار با دوستان که رسیدم هیجان خاصی در چهره و حرکاتشان دیدم. با خودم گفتم: «من از پلهها بالا اومدم اینا چرا هیجان دارن؟!» بین صحبتها به گوشم آمد: «ما هم باید بزنیم.» متعجب پرسیدم: «چی رو بزنیم؟!»
_ زدنمون!
خیلی طول نکشید که با صدای شلیک موشک و «الله اکبر» چندین نفر متوجه شدم پایگاههایشان در منطقه را زدهایم.
با بیحالی ناشی از روزه به خانه برگشتم.
پمپ بنزین نزدیک خانهمان شلوغ بود. با خودم گفتم باز شروع شد! جوانی هم گفت: «تنها پمپ بنزینی که شلوغه همینه.» فحشی هم داد که از گفتنش معذورم؛ خودتان یکجوری جای خالی را پر کنید!
تصمیم گرفتم بیحالیام را با خوابیدن حل و فصل کنم که ترکیب صدای پدافند و آفند با هیجان برادر کوچکم، بیدارم کرد. اوضاع که آرام شد، مشغول تحلیل وضعمان شدم. همانطور که میگفتم: «توانایی ما برای اونا توی ابهامه» مربای هویچ مامان را هم چشیدم! توی آشپزخانه میچرخیدم و تحلیل میکردم که مامان گفت: «تو مگه روزه نبودی؟!» هنوز شیرینی و تکههای مربای هویچ توی دهانم بود! «هییی» کنان دویدم سمت روشویی! از منی که در تمام روزهای سال تصور میکنم روزهام، بعید بود.
حالا که مینویسم همچنان به افطار زودهنگامم کفایت کردهام و دود جوجه کبابمان بالا رفته!
این بود اولین افطار جنگی من!
🔹فاطمه امیری
۹اسفند۱۴۰۴