راوی ماه

 

قبل از ساعت ۶ صبح در اتاق کارم بودم. همکارم گفت: ساعت هفت‌ونیم بریم خوبه؟
گفتم آره همین ساعت میریم.
کارتابل سایت را باز کردم و چند خبر از شهدا کار کردم. سربلند کردم ساعت ۷ و ۱۵ دقیقه بود. تا آماده رفتن بشیم همون ساعت هفت‌ونیم بود. مستقیم رفتیم میدان کیو.
انتظار داشتم جمعیت زیادی آنجا باشد؛ ولی با تعجب دیدم که با وجود اینکه یک ربع به شروع رسمی مراسم بود ولی فقط جلوی جایگاه جمعیتی ایستاده بود.
آفتاب همان ابتدای صبح بدجور خودنمایی می‌کرد. روبروی مرکز قلب با همکارم ایستادیم. یکباره صدای گریه‌ای از سمت راستم به گوش رسید. برگشتم و یک خانم جوانی را دیدم که از کمر خم شده بود و نزدیک بود روی زمین بیفتد که یک دختر جوان در کنارش او را بغل کرد. بدجور گریه می‌کرد. دلم به درد آمد. انگار از بستگان نزدیک یکی از شهدا بود. خواستم با او صحبت کنم ولی دیدم در حال خودش نیست. چیزی بین بهت و باور. گریه و سکوت برایش قاطی شده بود.
به اطراف میدان نگاه می‌کردم. کم کم جمعیت داشت بیشتر می‌شد. مدیران کل ادارت به همراه چند نفر از کارمندانشان به جلوی جایگاه می‌رفتند.
از ورودی خیابان انقلاب به سمت میدان جمعیت زن و مردی با فریاد الله اکبر، جانم فدای رهبر جلو می‌آمدند. همکارم گفت: انگار خانواده یکی از شهدا هستند.
دیدم زن‌هایی که با گریه و شیون پشت سر مردها بودند چادرهای خود را گلی کرده بودند. به همکارم گفتم آره، خانواده شهید هستند.
چشمم به سمت دیگه‌ای رفت که جانبازی با دو عصا درحال نزدیک شدن به جایگاه بود. با‌وجود اینکه دو عصا در دستانش بود ولی پوستر شهدا را به دست گرفت و بوسید.
با خودم گفتم: چقدر زیباست که جانبازها هنوز پای اعتقادات و ارزش‌ها مثل ۴٠ سال پیش هستند.
کامیون حامل پیکر شهدا داشت به میدان نزدیک می‌شد. از دور اولین عکس را گرفتم و به گروه میقات برای دوستانم ارسال کردم. دو کامیون سفید که با بنرهای طراحی شده قرمز آذین‌بندی شده بود. تابوت شهدا که با پرچم‌های ایران پوشیده شده بود روی هر دو کامیون بودند. پرچم‌هایی که روز قبل خودم تهیه کرده بودم، خوشحال شدم که توانستم کاری برایشان انجام بدهم.
بالای سرشان که سقف کامیون بود، سربندهای قرمز یا زهرا نصب شده بود که زیبایی دوچندانی به آن جایگاه داده بود.
مردمی که اطراف کامیون بودند طلب آن سربندها را می‌کردند و مامورانی که آنجا بودند بعضی از سربندها را درمی‌آوردند و به سمت مردم پرت می‌کردند.
کم کم جلو رفتم. سرود دایه دایه وقته جنگه از بلندگو پخش شد.
پشت سرم صدای شیون و گریه می‌آمد. سربرگرداندم و دیدم مادر و خواهران شهید ساکی‌پور هستند، چادرهایشان گلی بود و به سینه خود می‌زدند. بیشتر ناله‌های مادرش جگرسوز بود.
اکثرشان جوان بودند. تازه ازدواج کرده؛ تازه بابا شده یا جوان تازه استخدام. همه با هزار امید و آرزو.
ولی الان همه یکجا خوابیده بودند برای افتخار وطن؛ برای ماندگاری وطن؛ برای حس غرور ایرانی جماعت به داشتن چنین فرزندانی.
با صدای سرود جمهوری اسلامی به طرف جایگاه برگشتم و مقابل کامیون حامل شهدا، به احترامشان تمام قد ایستادم و سلام نظامی دادم.
چقدر زیبا بود آن صحنه، شهدای در پرچم ایران خفته و صدای سرود جمهوری اسلامی ترکیبی قشنگ و پرمعنا داشت. اینکه همگان بدانند این آب و خاک پر از شیر است؛ چه زن، چه مرد؛ این خاک پایش که بیفتد از همه چیز خود می‌گذرد که وجبی از خاک وطنش به دست اجنبی نرسد.
جمعیت زیادی اطراف کامیون‌ها را گرفته بودند و هرکسی به نوعی با شهدا خلوت می‌کرد.
استاندار هم چند دقیقه‌ای صحبت کرد و مجری گفت: بخاطر اینکه مراسم تشییع به تاخیر نیفتد سریعتر کاروان به سمت مصلی حرکت کند.
کامیون‌ها حرکت کردند. آقایان با کامیون اولی و خانم‌ها با کامیون دوم راهی شدند.
خانواده شهدا در بین جمعیت بدجور به چشم می‌آمدند. جنس سوگواریشان متفاوت بود. به‌خصوص مادران شهدا.
هوا خیلی گرم بود. ابتدای خیابان بعثت جایگاه زده بودند و شربت به مردم می‌دادند. با اینکه خیلی گرمم بود ولی دلم نیامد شربت خنک بخورم. ترجیح دادم با زبان خشک و حس گرما به حرکت بدهم.

تا ابتدای بازارچه که رسیدم، از مرکز با من تماس گرفتند و گفتند سریعتر باید اخبار تشییع شهدا را روی سایت کار کنی.
ناچار بودم قافله شهدا را بین راه رها کنم. دلم گرفت. ایستادم و باز هم به احترامشان سلام نظامی دادم. زیر لب گفتم بروید سفرتان بسلامت. به خوبانی چون خودتان سلاممان را برسانید و از آن جایگاه بلند و رفیع که گرفتید ما را از نظر دور نگه ندارید.
گاهی نگاهی که سخت محتاجیم…
به محل کار رفتم و خبر تشییع شهدا را روی سایت گذاشتم و با پایان وقت اداری به منزل رفتم.
به محض ورود مادرم را دیدم که همچنان روبروی تلویزیون نشسته بود و به شبکه خبر با اجرای خانم امامی نگاه می‌کرد.
در چند روز گذشته مادرم چندین بار با دیدن این بانوی مجری می گفت: بخدا این خانم امامی غیرت هزار تا مرد رو داره، ببین چجور اجرا میکنه، از همه چی سر درمیاره و تحلیل می‌کنه.
برای مادر من انگار اخبار و شبکه خبر در خانم امامی خلاصه شده بود و اینقدر احساس نزدیکی به او داشت و چشم از او برنمی داشت، گویی دخترش است.
خندیدم و رفتم گوشه‌ای نشستم و مشغول اطلاع‌رسانی اخبار در فضای مجازی شدم.
ساعت حدود سه‌ونیم بود که خبر رسید اسرائیل تهدید کرده امروز صداوسیما را می‌زند.
سر بلند کردم و گفتم یعنی جدی میزنه؟ پدرم گفت: وقتی گفته میزنه، اینا بیشرفن حتما میزنه…
نگاهم را به صفحه روشن تلویزیون بستم، خانم امامی همچنان داشت با مهمان برنامه در مورد جنگ بحث می‌کرد. ناخودآگاه روی زبانم آمد و گفتم این دختر آخرش شهید میشه، ببینید اصلا انگار چهره‌ش شبیه شهداست.
مادرم گفت: نه خدا نکنه، ان شاءالله سلامت باشه همیشه و ما هم ببینیمش.
با همین بحث‌های مادر دختری ساعتی گذشت و من همچنان مشغول کار در فضای مجازی بودم.
ساعت حدود شش‌ونیم عصر بود و خانم امامی همچنان داشت حرف میزد. بیانیه شورای امنیت ملی را می‌خواند.
چشم از گوشی برداشتم و غرق در گوش دادن به بیانیه شدم. تمام حواسم و نگاهم به صفحه تلویزیون بود. یکباره صدای انفجار از تلویزیون آمد. بلافاصله خانم امامی شروع به تکبیر گفتن کرد. گیج شدم؛ مات ماندم؛ چشمم از تلویزیون کنده نمی‌شد. چشمم میخ انگشت و دست خانم امامی بود که مدام اشاره میرفت سمت دشمن و صدای الله اکبرش در گوشم بود.
فکر کردم همش فیلمه و جدی نیست. تا به خودم بیایم که این صحنه جدی بود یا فیلم، صدای انفجار دوم آمد و صفحه سیاه شد و خانم امامی از صحنه رفت.
ناخودآگاه به سر و صورت خودم زدم و اشکم درآمد. با صدای بلند گفتم دیدید زدنش؛ دیدید شهید شد؛ دیدید چطور زدنش. من جدی نگفتم شهید میشه ولی انگار شهید شد بنده خدا…
صحنه بدی بود؛ استرس بدی داشت. لحظه انفجار را بصورت زنده دیدن شاید هیچگاه در ذهن کسی نمی‌آمد چه برسد به من.
اینقدر نگران خانم امامی بودیم حد نداشت. مادرم مدام صلوات می‌فرستاد. نگران بود و فقط دانه‌های تسبیح در دستش جابجا میشد.
مجری جایگزین گفت بزودی خانم امامی به استودیو خبر برمی‌گردد.
خدا را شکر کردم و منتظر ماندیم که دوباره روی صفحه تلویزیون او را ببینیم. کمتر از نیم ساعت گذشته بود که دوباره چهره‌اش را روی صفحه دیدم. چه صلابتی؛ چه غیرتی؛ انگار نه انگار نیم ساعت پیش بیخ گوشش انفجار شده بود و ممکن بود زنده نماند.
وقتی شروع به حرف زدن کرد، اصلا از آن لحظه حرف نزد. هیچ نگفت و تنها حرفش خطاب به دشمن بود که صدای حق و حقیقت خاموش شدنی نیست.
چقدر افتخار کردم به این بانوی دلاور، چه حس غروری به مخاطب می‌داد صلابت و استواری‌اش.
با خنده رو به مادرم گفتم دیدی مانی، هی گفتی غیرت هزار تا مرد رو داره، درست می گفتی؛ واقعا باغیرته. مادرم گفت: آره روله زن باغیرت همینه.
خانم سحر امامی یکی از هزاران زن باغیرت و نجیب ایران زمین است که اگر پایش بیفتد چنان محکم و باصلابت در دهان دشمن می‌کوبد که درس عبرت بشود برایشان.
بلافاصله بعد از این اتفاق سحر امامی به تیتر اول اخبار تبدیل شد.
آن انگشت اشاره کار خودش را کرد و دشمن فهمید…
صدای حق و حقیقت خاموش شدنی نیست.

🔹فرحزاد جهانگیری

۳۰خرداد۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا