راوی ماه

 

آخر راهپیمایی بود؛ سجادهایمان را کف زمین، زیر آسمان بارانی پهن کردیم.
در میان انبوه جمعیت، دختری با سیمایی که نور امید و صمیمیت از آن می‌تابید، سمتم آمد. خوش‌رو بود و خوش‌مشرب؛ با لبخندی که گویی سال‌ها آشنا بودیم، گفت: «می‌تونید من رو هم کنار خودتون جا بدین؟»
‌با لبخندی از سر شوق خواستم کنارمان بنشیند.
سر صحبت که باز شد، گفت: «اولین‌باره میام راهپیمایی و نمازجمعه.» با شور و هیجان از تحولی گفت که درونش رخ داده.
با اشاره‌ای به ظاهرش، انگار می‌خواست فاصله‌ی بین آنچه بود و آنچه شده را نشان دهد. گفت: «به تیپم نگاه نکنید. بعد جنگ دوازده روزه، منقلب شدم.» صدایش که لرزید، به جانبازی پدرش اشاره کرد؛ پدری که دلش برای تنها دخترش غنج می‌زد و مدام در این ایام جنگ، بهانه‌ی رفتن به روستا را می‌آورد؛ جایی که امن‌تر بود. اما او می‌دانست نگرانی پدر از جنس عشقی عمیق است. گفت با لبخندی مهربان، پدر را دلداری می‌دهد که: «کجا بریم؟ اینجا جامونن خوبه. ترجیح می‌دم همین‌جا بمونیم.»
‌پرچم سه رنگ ایران را چون تاج افتخاری دور خودش پیچیده بود و عکس رهبر را در دست داشت. شال کوچکی روی سرش بود که فقط می‌توانست جلوی موهایش را بپوشاند یا پشت سرش را؛ نه هر دو. ناگزیر، برای خواندن نماز، از پرچم مقدس ایران کمک گرفت، تا موهایش را بپوشاند. در آن لحظه، در ذهنم پژواک یافت که پرچم، فقط کفنی برای شهیدان نیست؛ گاه، در محضر پروردگار، پوششی می‌شود برای بنده‌ای مشتاق.
‌با تردید پرسیدم: «جلوی باران اذیت نمی‌شی؟» اما از نگاهش، اشتیاقی وصف‌ناپذیر می‌بارید. با لبخندی که رضایتش را فریاد می‌زد، گفت: «نه! این یه تجربه‌ی فوق‌العاده است. دارم لذت می‌برم.» و با شور و شوق از مسیر تازه‌یافته‌اش برایم گفت.

به‌راستی، چه هدایت‌گر است خون پاک شهیدان؛ گویی با هر قطره، راهی روشن می‌گشاید تا دل‌های بسیاری، مسیر درست را بیابند و در این مسیر، شکوفا شوند.

🔹نرجس خاتون

۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا