راوی ماه

 

بدی‌های جنگ را بگذاریم کنار، اتفاقاتی در این ایام می‌افتد که پر از خنده است؛
مثل فرار کردنِ من و خانواده‌ام بعد از هر بار شنیدن صدای «هو هو هو».
حالا می‌خواهد صدای جنگنده باشد، پهپاد باشد یا باد.
ده سال است دارم به بچه‌هام می‌گویم «بدون دمپایی بیرون نرید»؛ حالا موقع فرار داد می‌زنم «دمپایی نمی‌خواد».
بیچاره‌ها مانده‌اند بین این همه تضاد.
یک شب هم تخت را بردیم و گذاشتیم توی حیاط؛ چون روی زمین سرد بود، گفتیم بالاتر از سطح زمین بخوایم تا گرم شویم؛ که نشدیم.
شش نفری دراز کشیدیم روی تخت دو نفره؛ با کلاه و کاپشن و کلی پتو. پا را که دراز می‌کردی، آویزان می‌شد و باد شلاق می‌زد.
جمع می‌کردی هم خسته می‌شدی.
از در و دیوار هم صدای هو هو می‌آمد.
موتورسوار می‌آمد و ماشین می‌رفت.
صدای پاس سگ و عو عو شغال.
نه این که توی کوه باشیم، نه؛ پایین خانه مادرم، زمین خلوتی است که پایین‌ترش به رود و بعد به کوه می‌رسد.
به صداها عادت کردیم. آمده خواب شدیم.
صدای «هو هو» نزدیک‌تر شد و بیشتر. گفتم: «یا خدا اومد.»
سرها را بلند کردیم شاید جنگنده را ببینیم؛ و گوش‌ها را تیز کردیم و منتظر شنیدن صدای انفجار ماندیم.
مادر بعد از یک دقیقه گفت: «ای بابا این صدای موتورخونست که روشن شد. خودکار روشن و خاموش میشه.»
چهار سال است توی این خانه زندگی می‌کند؛ چرا قبلاً این صداها را نمی‌شنیدیم!
فایده نداشت؛ آخرش گفتم: «ترجیح میدم توی خونه گرم و راحت شهید بشم، نه از سرما!»
پتو را برداشتم و برگشتم داخل.

🔹زینب پناهی

۱۸اسفند۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا