راوی ماه

 

دختردایی‌هایم در شهر بزرگ تهران زندگی می‌کنند. چه منطقه‌ای؟ نمی‌دانم. نه پرسیده‌ام، نه رفته‌ام.

اوایل جنگ رمضان، بعد بمباران‌های تهران، بار بستند و راهی خرم‌آباد شدند.
روز اول رسیدنشان بود. هنوز چمدان‌ها را باز نکرده و شام سفارشی مادر را نخورده بودند، کلانتری نزدیک خانه‌ی پدرشان را بمباران کردند.
مامان زنگ زد و آنها را به خانه‌ی خودش دعوت کرد. چون جمعیتشان زیاد بود نیامدند. مامان گفت: «زینب از اول جنگ اومده خونه من. شما برید خونه اون و تا پایان جنگ اونجا بمونید.»
قرار شد زنگ بزنند و پاسخ بدهند که می‌روند یا نه.
بعد از چند دقیقه، دختردایی زنگ زد و با بغض گفت: «عمه، خونه‌ی زینب که نزدیک پادگان حمزه‌ست. اونجا رو هم زدن. انگار قراره اینبار شهید بشیم. عزرائیل اومده دنبالمون.»

ترجیح دادند در خانه دایی بمانند و بر خدا توکل کنند.

🔹زینب پناهی

۱۹اسفند۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا