راوی ماه

ذهن من اهل تصویرسازی است. برای خودش از خیلی چیزها تصویری ساخته و مواجه‌اش با ورودی‌های ‌ناآشنا قیاس با آن پیش‌ساخت‌های ذهنی خودش است؛ یا جایی میان آن‌ها پیدا می‌کند یا باید دست به کار ساختن تصویر جدیدی شوم. مثلا برای سال، حلقه‌ای دارد که خیلی هم گرد نیست. فصل‌های سال و ماه‌های شمسی روی این حلقه جای ثابت خودشان را دارند و ماه‌های قمری می‌چرخند.
بین ما‌های قمری، محرم، صفر، رجب و رمضان به وضوح توی دید هستند. محرم و صفر رنگ هم دارند؛ به قول ننه «سیاه محرمی».
رجب با خاطره‌ی سالی که در آن دو عید مبعث داشتم ماندگار شد؛ که قصه‌اش بماند برای بعدها اگر عمری بود؛ و اما رمضان!
رمضان توی ذهن من یک آسمان با یک در باز دارد. هر سال با خودم می‌گویم در باز شد. تو نمی‌بینی؛ اما می‌دانی باز است.
رمضان صدا هم دارد. شاید برای همه «ربنا» صدای رمضان باشد، اما با این که نمی‌شنوم به خودم می‌گویم صدای ناله شیطان در آسمان پیچیده.
تو نمی‌شنوی؛ اما می‌دانی که هست. می‌نشینم با خودم از نادیده‌ترها می‌گویم. از دست‌هایی که حصن حصین خداست و می‌گویم این هم دورت کشیده شده. این را هم نمی‌بینی؛ اما می‌دانی که هست.
باید باز هم به خودم چیزهایی بگویم. سراغ اماهای بیشتر و اماتر بروم.
می‌دانی چیست؟ اماتر اما، چیزهایی است که بیشتر می‌دانی.
تو می‌دانی شیطان در غل و زنجیر است؛ اما اماترِ آن، این است که می‌دانی شیطان دست‌آموزهایی از جنس آدم میان مردمان زمین جا گذاشته تا این شب‌ها و روزها هم کار خودش را پیش ببرد؛ نه فقط میان مردمان زمین که حتی میان مهمانان خدا؛ نه تنها میان مهمانان خدا که حتی‌تر میان نفس ما. القصه که می‌دانی آن رانده‌شده در بند است، اما ما هم در زمان آزادی او، به قدر کافی نفسمان را دستش داده‌ایم که این روزها بی‌ساز او هم برقصیم.
همه این‌ها را می‌دانم، اما با خودم می‌گویم بگذار دل خوش کنیم به این رهایی.
خوف اینجا باید گریبان رجا را ول کند؛ که اگرچه جناب رانده‌شده‌اش خالق بزرگ وهم است برای مأیوس کردن آدمیان، اما این روزها ما در آغوش امن خداییم. آنقدر امن که «مولای یا مولای» را با رجای بیشتر بخوانیم؛ از همان فرازهای اول که امان می‌خواهیم از روزی که هیچ چیز نفعمان ندهد.
اگر ماه‌های قبل و بعد رمضان، غیر از مهر نمازمان چیز دیگری ما را به خدا وصل نمی‌کند، عوضش رمضان‌ها بیشتر دور خدا می‌چرخیم. آخر گفتم که، شیطان در غل و زنجیر است و دستمان کمتر بسته است.
قرآن را که اگر هنر کنیم روزی یک صفحه می‌خواندیم، این روزها یک جوری می‌خوانیم انگار تا حالا بدون قرائتِ روزی یک جزئش، روزمان شب نمی‌شده.
بامزه شده‌ایم. حتی شب‌ها قبل خواب سری به مفاتیح می‌زنیم و شماره صفحات دعای افتتاح و ابوحمزه را از فهرست بیرون می‌کشیم.
دروغ چرا! من که آدم کامل خواندن ادعیه طولانی نیستم، نگاهی می‌کنم و چند خطی می‌خوانم و دل به فرازهای دلخوش کُنَکِشان می‌سپارم و روحم را تا سحر به پرواز درمی‌آورم؛ از آن پروازهایی که اسمشان برادرِ مرگ است.
امشب «الحمدلله الذی یحلم عنی حتی کانی لاذنب لی» را پیدا کردم و به حلم خداوندی‌اش دل خوش می‌کنم که امید ادامه دادنم باشد، نه جرأت بر معصیت.
خدایا تو آتشت را برای ضعف بدن من زیادی تند و سوزان خلق کرده‌ای. زیادی نه به آن معنا که نباید باشد؛ به آن معنا که ضعف من در تحمل عقوبت تو زیادی زیاد است. امام من، مرا به حلم تو چنان امیدوار کرده که گویا گناهی ندارم. مرا از عقوبتت به حرز حلم خودت بسپار.

🔹زینب کرمی‌نژاد

۳اسفند۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا