در راهپیمایی با دخترعمو و پسرعموهایم قرار گذاشتیم شب ساعت نه، برویم رژهی خودرویی و مراسم شبانهی روبروی بیمارستان عشایر.
تقریبا همه روی هم چپیده بودیم ولی مراسم را از دست ندادیم.
از همان ساعت نهونیم که فقط چند ماشین بودیم دور میدان کیو شعار «الله و اکبر» سر دادیم؛ بعدش هم شعار معروفمان #خامنهای_رهبر .
شاید پانزده باری فاصلهی کیو تا بیمارستان عشایر را رفتیم و هربارش شعار دادیم.
شعاردادنها آنچنان از دل و جان بود که صدایم گرفت؛ اما باز با صدای خش افتاده شعار میدادم.
شعارهای ما، هم از غممان میگفت و هم از اقتدارمان. حالا همه قشری به میدان عزا آمده بود تا میدانِ میهن خالی نماند.
در مسیر کودکهایی که همراهمان شعار میداند، دخترهایی که عکس #حضرت_آقا را نداشتند و تلفنشان را بالا گرفته بودند، آن ماشینی که همه خانم بودند و در جواب شعار ما شعار میدادند، پسرهای جوانی که پرچم میچرخاندند و با صدای غرانشان تکبیر میگفتند، همه و همه بدجوری چشم نوازی میکردند و مسیر را زیباتر کرده بودند.
نوای حماسی که در ماشین پخش میشد، شورمان را بیشتر و نسبت به کاری که میکردیم مصممترمان کرده بود.
کم کم شلوغ شد، رژهٔ موتوری هم آغاز شد.
در میان شعارها از نیروهای امنیتی که بهشان میرسیدیم تشکر میکردیم و خسته نباشید میگفتیم.
آخرین دور را روبروی بیمارستان عشایر، در تجمع مردانی که با سلاح به میدان آمده بودند و سینهزنی میکردند خاتمه دادیم و همانجا قرار شب بعد را گذاشتیم.
🔹رمیصا عالیزاده
۱۱اسفند۱۴۰۴
کلیپ از مهدی سلیمی