راوی ماه

 

پهپادهای فوق پیشرفته هرمسِ اسرائیل یکی پس از دیگری ساقط می‌شوند و تو را به یاد آن روزهای جنگ با عراق می‌اندازد. شغال پیر نتانياهو که هنوز در پناهگاه جنگ الکتریکی را پیش می‌برد در صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود و تو فقط فحش می‌دهی و نگاهش می‌کنی.
رزمندگان با رهگیری پهپادهای دشمن شیپور پیروزی سر می‌دهند و تو خوشحال می‌شوی… درد حنجره را از یاد می‌بری… مردم را می‌بینی که خوشحال‌تر از روزهای قبل زندگی را پیش می‌برند. هنوز تلویزیون روشن است که به سمت داروهایی می‌روی که دکتر تازه برایت نوشته است. سخنگوی جنگ دوباره فریاد می‌زند. به گوش و به هوش باشید که تا لحظاتی دیگر موشک سجیل به سمت حیفا شلیک می‌شود. مردم تل‌آویو جانتان را بردارید و منتظر خشم ایرانی‌ها باشید…
به سمت کمد می‌روی و مثل آن روزها لباس رزم را می‌پوشی. کسی در راهرو را باز می‌کند. همسرش بود که مثل همیشه هوایت را داشت.
_ این چیه تن کردی؟
_میخوام ببینم هنوز اندازم هست یا نه.
_چیه فیلت یاد هندستون کرده با این پا؛ با این حنجره که مثل کوبه در به سینه‌ات می‌کوبد. هنوز نمی‌خواهی قبول کنی که جانباز هستی.
و تو که مثل بچه‌ای چهار دست و پا خودت را به کمدت رسانده‌ای. به زحمت دست به دیوار ستون می‌کنی. ميخواهی حرکت کنی نمی‌توانی او ویلچر را کنار پایت می‌آورد. و با همان لباس نظامی به سمت در می‌روید. در گوشه و کنار خیابان اسامی شهدا را می‌‌بینی و از کسی با اشاره ميخواهی که یکی از پوسترهای شهدا را به تو بدهد. و او آن را به شما می‌دهد و به چهره تک تک شهدا دقیق نگاه می‌کنی و با خود می‌گویی خوش به حال همه شما؛ چه درجه‌ای از خداوند گرفتید. در فکر بود که یکی از آنها دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت:
_درجه شما هم خوب است. درجه جانبازی را مفت به کسی نمی‌دهند.
و تو که تازه متوجه شهید مهدی کمالی شده‌ای گفتی، تو اون دنیا هوای ما رو داشته باش. من فقط پلاک شهادت می‌خواستم.
شهید مهدی کمالی در نگاهش دقیق‌تر شد. آقا علیرضا بگو خدایا شکرت قانع باش.
تو که با صدای یا حسین جمعیت تازه به خود آمده بودی گفتی: مهدی کجا؟
مهدی گفت: امروز تمام شهدا در این مراسم تشییع حضور دارن… نمی‌بینی خیلی مواظب مردم هستند. من هم میرم مادرم و آروم کنم. خیلی گرمه الانه که بیفته…
و تو که روی ویلچر نشسته بودی تا کلمه مادر را شنیدی اشکت جاری شد و حالت دگرگون شد. آنچنان که بستری شدی و اینبار شهید مهدی را دیدی که به عیادتت آمده. از پنجره و از طبقه شش به خوبی آسمان را می‌دیدی.
مهدی گفت: سقوط پهپادها را از این جا به خوبی می‌توانی ببینی… ببین برای پیروزی‌ آنها دعا کن.
و تو دست به دعا برداشتی خدایا راضیم به رضای تو. خودت نگهبان و نگهدارشان باش… و او با خوردن قرص آرام می‌گیرد و به خواب می‌رود…

🔹فروزان حسنوندی

۲۹خرداد۱۴۰۴

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا