چهرهاش برایم همیشه آشنا بود. او را میشناختم. نه به اندازه دوستانش؛ نه به اندازه نزدیکانش…
فقط میدانستم در فعالیتهای جهادی دانشگاهمان حضور دارد.
یک روز خیلی معمولی که به گلزار شهدا رفته بودم او را به همراه تازه عروسش دیدم. نور عشق و سرزندگیشان لبخند به لبانم آورده بود.
هردویشان آمدند کنار مزار شهید غلامی یاراحمدی.
خانمش دوان دوان سریعتر خودش را رساند به کنار مزار و با ذوق فراوانی به همسرش گفت: «علیرضا میدونستی این همون شهیدیه که بچهش دوسالهش بود شهید شد؟!».
علیرضا مکثی کرد و زیر لب زمزمه کرد…
نمیدانم چه وردی بود؛ چه دعایی بود! چه حاجتی را به زبان آورد و شهید غلامی را واسطه کرد که چند ماه بعد، خودش هم میهمان اسماعیلِ حرم شد!
شهادتت مبارک…
🔹مریم ایمانی
۳۰خرداد۱۴۰۴