راوی ماه

ماه خدا بود. سال را در آستانِ امام رضا نو کردم و توفیقِ خادمیِ زائرانش در شب‌های قدر، قسمتم شد.
روزها را به بهانه‌ی انعکاسِ نور آفتاب بر گنبد طلایی و روزه بودنِ موقع خدمت، برای شیفت‌هایم انتخاب کردم.

نزدیک غروب، عطر خوش قیمه و قورمه‌های حضرتی، در صحن انقلاب می‌پیچید. انگار دریچه‌ای به سوی ملکوت گشوده شده بود و این رایحه‌ی خوش، از بهشت می‌آمد.
در میانِ زمزمه‌ی پرسش‌های زائران، از نشانیِ چایخانه تا چراییِ بسته‌بودنِ آبِ سقاخانه، و دلِ مضطربِ جستجوگرانِ ضریح و پنجره فولاد، گاه فریادی برمی‌خاست: «چطوری غذای حضرتی بگیریم؟»
کارشان با نمک و نبات و شکلاتِ تبرکی، راه نمی‌افتاد؛ فقط مشتاقِ «قرمه‌های مخصوص حضرتی» بودند. اما پاسخِ ما، یگانه بود: «فقط از طریق نسیم رضوان؛ اونم با قرعه.»
گاهی، از درِ احساسات وارد می‌شدند: «مریض داریم؛ زن حامله همراهمونه…» کاری از دستمان برنمی‌آمد؛ تعداد زائرین زیاد و غذای حضرتی محدود.

صحن انقلاب شیفت بودم. خانمی شتابان سمتم آمد. تعدادی فیش غذا دستش بود. گفت: «خانم، تاریخ فیش‌ها برای فرداست. امشب بلیط برگشت دارم. لطفاً بدین به زائرین.»
گنجینه‌ی کوچکش را در دستم گذاشت و رفت.
رو به ایوانِ طلا کردم گفتم: «آقا، خودت انتخاب کن.»
رو که چرخاندم، چشمم به خانواده‌ای چهار نفره افتاد. رو به گنبد؛ دست به سینه؛ بغض کرده؛ ماتِ تماشای گنبد.
آرام دست گذاشتم روی شانه مادر خانواده: «زیارت قبول، تازه رسیدید؟» نمِ اشک زیرِ چشم‌هایش را با انگشت گرفت و گفت: «آره.» فیش‌ها را دستش دادم و گفتم: «فردا شب، مهمانِ آقا جان هستید.» متحیر به همسرش نگاه کرد و هر دو، زدند زیرِ گریه‌. انگار نرسیده، حاجت روا شده باشند. ناگهان، با شوریدگیِ تمام، دستم را بوسید.

رفتم سمت سقاخانه. زوج جوانی، غرق در لباسِ بخت، رو به پنجره فولاد ایستاده بودند؛ انگار از آقا می‌خواستند ضامنِ زندگی‌شان شود. سلام کردم: «مبارک باشه! خوشبخت بشید. آقا فردا شب شما رو دعوت کرده. این هم هدیه‌ی ازدواجتون.» اولین اشک شوق، لحظاتی پس از محرمیت، چون نمکی ناب، بر زندگی‌شان چکید.

نگاهی به پشتِ سر انداختم. مردی قدبلند، با ظاهر امروزی و دستان خالکوبی‌شده، سرش را به کنج دیواری تکیه داده بود. خانمش هم پشت سرش ایستاده بود. بی‌هیچ واکنشی، فقط به ایوانِ طلا زل زده بودند. نزدیک شدم. همسرش چادرِ رنگی‌اش را ناشيانه دور خودش پیچیده بود.
_ سلام، زیارت قبول.
مرد جوان با اخمی عمیق برگشت و به مکالمه ما توجه کرد. پرسیدم: «خانم، فرداشب مشهد تشریف دارید؟» از همسرش پرسید: «می‌مونیم؟» با همان اخم عمیق پاسخ داد: «تا آخرِ هفته می‌مونیم.»
_ پس، فرداشب، مهمانِ آقا هستید.
مرد، دستانش را به آسمان برد، به صورتش کوبید و با صدایی بلند، شروع به گریه کرد.
اینجا، غرور معنایی ندارد؛ امام رئوف است و خودمانی. همسرش نیز، چادر به صورت کشید و با او هم‌نوا شد. اشکِ من نیز جاری شد. نمی‌دانم چه بر جانشان گذشته بود که چنین دل‌شکسته، به پناهِ «رئوف» آمده بودند.

صدایِ اذان که در فضا پیچید، دخترکی نه ساله، با چادر گل‌گلی، به چادرم آویزان شد. خانم، من امروز نماز خوندم، به سنِ تکلیف رسیدم! خنده‌ای دندان‌نما تحویلم داد. خوب می‌دانستم منتظر تشویق است. در یک دستش گل‌سری و در دستِ دیگرش فیشِ غذا گذاشتم و گفتم: «اینم هدیه‌ی امام رضا جان.»

رفتم سمت پنجره فولاد. دو بانو با لهجه اصفهانی با صدای بلند ضجه می‌زدند. یکیشان، در‌حالی‌که موهایش را زیرِ روسری پنهان می‌کرد، رو کرد به من و انگار که التماسش، از عمیق‌ترین نقطه‌یِ وجودش برمی‌خاست، گفت: «توروخدا شما دعا کنید…» فیشِ غذایی، کفِ دستش گذاشتم و گفتم ببر نمک گیرش کن.
فیش فقط کاغذ نبود؛ بذری بود از امید؛ نشانه‌ای از لطفِ بی‌کرانِ حضرت.

کنار ایوانِ نقاره‌خانه، خانمی اتو کشیده، روی صندلی نشسته بود. چادرِ رنگیِ امانتی‌اش رها بر شانه‌هایش بود؛ پا رویِ پا، خیره به گنبد طلا.
سلام کردم. با کلافگی نگاهم کرد و گفت: «باشه، باشه، الان می‌پوشم.» دستش رفت سمت چادرش. آرام گفتم: «نه؛ فقط خواستم بگم فردا مهمانِ آقا هستید.» با ناباوری نگاهم کرد: «من؟» لبخندی اطمینان‌بخش زدم و فیش را سمتش گرفتم.
نیم ساعت بعد، شیفتم تمام شد. رفتم سمت آسایشگاه. همچنان فیش در دستش بود و سیلِ اشک‌هایش جاری.

زِ سفرهٔ او، نوش جان کن شاد
که در این ره، رهرو را، اوست خیر و مراد.

🔹زهرا مومن‌زاده

۸اسفند۱۴۰۴ از فروردین۱۴۰۲

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا