بچه که بودم، نه حسی به عکس شاه داشتم، نه به آقای خمینی. آقای خمینی برایم پیرمردی بود که عکسش را اول کتابهای درسی زده بودند و شاه، کسی که مواقع خاصی از سال، تلویزیون، فیلمهای فرارش از ایران را پخش میکرد. نه این فرار برایم معنی داشت و نه آن تصویری که آقای خمینی را درحال پیاده شدن از هواپیما نشان میداد. حتی پدرم که امام را دوست داشت، میگفت بچگیهایش شبها تلویزیون عکس شاه را نشان میداده و او و عموهایم قبل خواب، حتما صفحه تلویزیون را میبوسیدهاند. پدربزرگم اما میگفت عموی بزرگم، که شهید شده، یکبار عکس قابکرده شاه را از توی خانه برداشت و انداخت دور. بعد هم یک عکس کاغذی از آقای خمینی جایش نشاند.
همچنان بیحس بودم، اما دیگر سوال داشتم. سوالات اولم ساده بودند: شاه، چرا شاه شده؟ چرا فرار کرده؟ آقای خمینی کجا بوده که بعد از فرار شاه، برمیگردد ایران؟ اصلا مشکلشان باهم چه بوده؟ سوالها به جواب که میرسیدند دوباره، تولید سوال میکردند. و هر جواب، بیحسی را ضعیف و ضعیفتر میکرد.
«دلیران تنگستان» را دیده بودم. انگلیس برایم قاتل رئیسعلی بود. وقتی فهمیدم پدر شاه با زور انگلیسیها شاه شده، حسم به او منفیتر شد. چیز زیادی از انگلیس نمیدانستم؛ اما همین که خارجیهایی به زور آمده بودند ایران را بگیرند، دلیل محکمی بود که بگذارمشان کنار اسکندر و چنگیزخان و از همهشان متنفر شوم. وقتی فهمیدم میرزاکوچکخان جنگلی را هم پدر شاه کشته، به حس منفیام اضافه شد. سریال او را هم دیده بودم. اسم جذابش یک طرف؛ رودوشی، کلاه، ریشهای بلند و موهای مجعدش هم یک طرف. پدر شاه برایم شده بود، قاتل قهرمانهای بچگیام. قهرمانهایی که تفنگ به دوش، روبروی قشون بیگانه صف میکشیدند و اجازة ورودشان به ایران را نمیدادند. بعدتر که فهمیدم این قاتل قهرمانکش، ایران را دودستی تحویل متفقین داده، بیشتر لجم گرفت. آنهم وقتی فهمیدم هم توپ و تفنگ داشته، هم طیاره و نیروی نظامی. و باز بزرگتر که شدم فهمیدم آن توپ و تفنگ، فقط مال کشتن عشایر بوده و آن طیارهها هم برای بمباران کردنشان. معلم تاریخمان میگفت عشایر همین لرهای خودمان بودند که سرانشان را اعدام کردند و خودشان را بمباران. چندباری از امیراحمدی اسمی هم برایمان حرف زد که معروف بوده به قصاب لرستان، از بس که به روشهای عجیب و غریب آدم کشته ازِمان.
میخواستم گناه پدر را به اسم پسر ننویسم، ولی نمیشد. نه اینکه مشکل از انصاف من باشد؛ نه. عامل مشکل خودِ خودش بود.
نوجوان شده بودم. آقای خمینی برایم شده بود امام! شاه هم دیگر آن کسی نبود که بتوانم با بیحسی به عکسش نگاه کنم. خارجیها پدرش را تبعید کرده بودند به موریس (که نمیدانستم کجاست) و بعد خودش را نشانده بودند جای پدر. چندسالی گذشته بود و مصدق، که به لحاظ ظاهری جذابیت میرزا را نداشت، رفته بود به جنگ انگلیس و آمریکا که نفت خودمان است، میخواهیم ملیاش کنیم. بعد همین شاه اجازه بود که قهرمان دیگرم را سرنگون کنند. و بعدتر امام خمینی را فرستاده بود تبعید. امام شدن آقای خمینی البته هنوز ربطی به بد آمدنم از شاه نداشت. نگاه نافذ، ابروهای پرپشت و صدای پرجذبهاش برای جلب کردن نظر یک نوجوان، فاکتورهای اولیه خوبی بودند.
امام از استقلال ایران میگفت؛ اما شاه به تبعیت از پدر که آرارات و سرچشمه هیرمند را بخشیده بود به خارجیها، بحرین را هم زده بود پشتِ قبالهشان. نمیدانم آن سالها شنیدن از زنبارهگی و فسادهای مالیاش، دیکتاتور بودنش یا وضعیت اقتصادی مردم، چقدر به حس منفیام اضافه کرد، اما بیشترین دلیلم برای متنفر شدن از او همین خیانتهایش به ایران بود. درمقابل، امام برایم هی محترمتر از قبل میشد. یک تنه ایستاده بود مقابل همه قلدرها. شده بود جمع رییسعلی و میرزا و مصدق و آریوبرزن و همه قهرمانهای ایران. حالا آن تصویر پیادهشدن از پلههای هواپیما برایم جان گرفته بود. آن شجاعت؛ آن سخنرانی بهشتزهرا؛ آن «من توی دهن این دولت میزنم». هنوز طرفدار جمهوری اسلامی نشده بودم. حتی هنوز به آقای خامنهای، آقا هم نمیگفتم. اما امام فرق داشت. یک پیرمرد، روی یک صندلی، در جایی به اسم جماران، ایران را قوی نگه داشته بود. پرونده شاه بسته شده بود برایم؛ اما حسم به امام، بیشتر و بیشتر میشد. آمریکاییها توی طبس زمینگیر شده بودند، گفته بود شنها هم سرباز خدا بودند. صدام حمله کرده بود بهمان؛ میخواست خوزستان را جدا کند از ایران؛ خرمشهر اشغال شده بود؛ آزادش کرده بودیم؛ گفته بود خرمشهر را خدا آزاد کرد. هشت سال جنگیده بودیم؛ نه فقط با عراق؛ تقریبا با همه دنیا. اما نه خرمشهر را دادیم، نه کردستان را، نه آذربایجان را، نه هیچجای دیگری را.
هرچقدر شاه و پدرش، شکستخورده و فراری بودند، امام نماد ایستادن و پیروزی بود برایم. بعد امام رفته بود و (آقای) خامنهای آمده بود جایش. آمریکا آمده بود توی خلیجفارس، عراق را گرفته بود؛ افغانستان را هم. تهدید پشت تهدید؛ پایگاه کنار پایگاه. خامنهای هم خمینی دیگری بود انگار. توی ایران آب از آب تکان نخورد. نه ماه پیش را هم که گفتن ندارد. اسراییل و آمریکا باهم حمله کردند و باهم پاپس کشیدند. حالا جدا از مطالبات اقتصادی مردم که تماماً حق است، پسری که بابا و بابابزرگش شاه بودند و قهرمانکشی کردند و ایرانفروشی، آویزان از پاچههای اسرائیل و آمریکا، میگوید میخواهم برگردم ایران و شاه شوم.
امین ماکیانی
۱۴دی۱۴۰۴