راوی ماه

وقتی به خاطرات کودکی‌ام در ماه رمضان فکر می‌کنم، بی‌اختیار یاد اسما می‌افتم؛ دخترعمه‌ام که فقط یک سال از من کوچکتر است.

اولین ماه رمضانی که می‌خواست روزه بگیرد، عمه‌ام فرستادش خانه‌ی ما؛ یعنی بیشتر آن سی روز را مهمان خانه‌مان بود.
با هم به کلی ابداع رسیده بودیم تا کمتر اذیت شویم؛ مثلاً تا سحر بیدار بودیم و روزش می‌خوابیدیم تا کمتر سخت بگذرد.

یک بار که اذان مغرب گفتند، اسما رفت سمت سفره‌ی افطار.
برای اینکه زرنگ‌بازی دربیاورم، اول نماز خواندم و بعد آمدم سر سفره. اسما نمی‌دانست نقشه‌ام چیست. حالا او باید با شکم پُر می‌رفت و نماز می‌خواند. منِ زرنگ هم نشسته بودم به خوردن افطاری و انگار که نفر اول مسابقه‌ای شده باشم، بهش فیس می‌دادم!
اسما هم بی‌جواب نگذاشت. از فردایش، وقتی اذان می‌گفتند، انگار مسابقه‌ی دو باشد، با هم می‌دویدیم سمت نماز.

مامانم عادت داشت برای ماه رمضان ما را ببرد فروشگاه و کلی خوراکی بخرد.
توی آن خوراکی‌ها، یک بسته آدامس خرسی هم بود که توی کمد قایمش می‌کردم.
با اسما درِ کمد را باز می‌کردیم، با شنیدن بوی آدامس خرسی، انگار به دنیای دیگری می‌رفتیم. بعد تا افطار صبر می‌کردیم تا بالاخره آدامس را بخوریم؛ انگار که مجبور باشیم!

آن موقع‌ها برنامه‌ی مورد علاقه‌مان «سر سفره‌ی خدا» بود.
و منِ بچه، فکر می‌کردم «احسان» واقعاً پسر بچه‌ای است که اتفاقی آمده تلویزیون و مجری شده!
چقدر دوست داشتم جای او باشم!

قبل از سحر، شبکه‌ی آی‌فیلم، سریال «او یک فرشته بود» را پخش می‌کرد؛ و من اسمای بیچاره را مجبور می‌کردم با هم نگاهش کنیم؛
خاله فرشته…

سحر که می‌شد، به هر دو پدربزرگم، که آن موقع زنده بودند، زنگ می‌زدم و بیدارشان می‌کردم.
اگر یک شب یادم می‌رفت، نگران می‌شدند و خودشان زنگ می‌زدند.

توی این سی روز، من و اسما دعواهای بچگانه هم داشتیم.
اسما زنگ می‌زد به بابایش که بیاید دنبالش و ببردش خانه‌شان. من وانمود می‌کردم برایم مهم نیست؛
اما وقتی می‌رفت و سحری را بدون او می‌خوردم، گریه‌ام می‌گرفت.
این حس، مشترک بود؛ او هم آن‌طرف، توی خانه‌ی خودشان گریه می‌کرد و مجبور می‌شدند، فردا دوباره برش گردانند خانه‌ی ما.
و باز روز از نو، روزی از نو!

اسما تا همین پارسال هم ماه رمضان‌هایش را با ما می‌گذراند؛ حتی وقتی تهران بودیم.
پارسال هم که دوقلوها، یعنی خواهرهایش، به سن تکلیف رسیدند، بیشتر وقت‌ها یا ما پیش آن‌ها بودیم یا آن‌ها پیش ما.

اما امسال فرق دارد؛
اسما کوچولوی ما خانم شده و زندگی مشترکش را شروع کرده.
شب اول ماه رمضان بهش پیام دادم:
«ماه رمضونه، دلم برات تنگ شده.»
جواب داد:
«اتفاقاً سر سفره‌ خیلی یادت بودم. التماس دعا.»

زمان زود می‌گذرد؛ باید قدر لحظه‌های کنار هم بودنمان را بدانیم…

هنوز هم قبل از افطار، مثل بچگی‌هایمان، سریع می‌روم نمازم را می‌خوانم و قبل از باز کردن دهانم، «الهی عَظُمَ البلاء» می‌خوانم و به امام زمانم می‌گویم نماز و روزه‌اش قبول باشد و برایم دعا کند.

کی شود با رُطَبِ وصلِ تو افطار کنم؟!

🔹زهرا زادسری

3اسفند1404

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا